متوجه شدم که آدم ترسویی هستم. البته نه که خیلی در جریان نبوده باشم، اما بیشتر متوجه شدم! و باز هم نه اینکه بخاطر ترس خیلی کارها رو نکنم، اما قبل از انجامشون احساس ترس می کنم. یعنی اول حسابی می ترسم بعد به خودم مسلط می شم و با وجود احساس ترس اون کار رو انجام میدم. این روزها که خیلی بیشتر از همیشه با چیزهای جدید مواجه میشم متوجه این ماجرا شدم. متوجه ترسم از چیزهای جدید و ناشناخته و تمایل زیادم به برگشتن به عادتهای قبلیم. اما نکته ی دلگرم کنندش اینه که خودم متوجهش میشم و سریع جلوشو میگیرم. به خودم میگم " نرگس این ترسه... به حرف این گوش نده!" و بعدش، هرچند به سختی، اما کاری رو که ازش فراری ام انجام میدم. اما اعتراف می کنم که بخش زیادی از ذهنمو این ترسها یا گاهی فکر کردن به نترسیدن یا فکر کردن به شرایطی که ترسم توش کمتر بشه میگیره. فقط از این خیلی خوشحالم که خودم بهش آگاهم که این ترسه و میزنمش عقب. خب البته همین کار نتایج درخشانی هم داشته که راضیم میکنه! اما اساسا وجود این حس اذیت کنندس
نیمه ی پر لیوان: باید همینجا اینم بگم که این لیوان، نیمه ی پری هم داره، مثلا من از خیلی چیزا نمیترسم!!! مثل شب تنها موندن!
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر