ما هممون در جريانيم.
آقاي متخصص از آلمان مياد و تعجب ميكنه كه چطور فستفودهاي شهر مملو از آدمن شبها. هممون در جريانيم. هايپراستار كه بروي روز تعطيل، جلوي ويترينهاي پر از چكمه و كفش و طبقات پر از شيريني و روغن و انواع سبزي جاي سوزن انداختن نيست. اگه دير بجنبي نه بليط كنسرت گيرت مياد نه جا پارك اطراف تالار كنسرت. نه كه فقط اطراف تالاره كه نميتوني حتي به اندازهي يه ماتيز جاي پارك پيدا كني، جاي پارك دور و بر هيچ سينما و كلاس زبان و باشگاه ورزشي، هيچ مجموعه تفريحي و مركز خريد لباس و وسايل منزل و لوازم كامپيوتر و الكترونيكي و مبلمان و فرش و لوازمالتحرير و سوپر و رستوران و كافه و غيره و غيره و غيره توي اين شهر وجود نداره. ماها هممون ميريم با خانوادهمون شبها مرغ سوخاري پنج تكه با نوشابهي رژيمي ميخوريم. با دوستامون ميريم سينما و پففيل سايز بزرگ با سس قرمز و سفيد و صورتي ميخوريم. ميريم تنيس و اسكي بازي ميكنيم. ميريم تئاتر و بعدش توي يه كافه ميشينيم تا نمايش رو نقد كنيم. ميريم جشن عروسي رفيقمون و بطر بطر عرق خالي ميكنيم به سلامتي عروس خوشگل و داماد خوشبخت. با مامان و بابا از الان ميريم براي عيد سرويس مبلمان و پردههاي خونمون رو عوض ميكنيم. يكيمون ماشين مدل بالاتر ميگيره و فقط به همين بهانه دور هم جمع ميشيم تا شيريني بگيريم!
اما ما هممون در جريانيم.
ما در همون حال كه بال مرغ سوخاري رو ميجويم به اونچه از صبح توي روزنامه خونديم فكر ميكنيم. همونطور كه داريم با قدرت به توپ تنيس ضربه ميزنيم يادمون مياد كه ديشب چقدر طول كشيد تا با فيلترشكن و سرعت فوقالعاده پايين دو تا سايت خبر چك كنيم. همون موقع كه داريم باك ماشين پرمصرفمون رو تا خرخره از بنزين آزاد پر ميكنيم خيره ميشيم به لولهاي كه از جريان بنزين داره ميرقصه، انگار داريم بنزين توي لوله رو ميبينيم و ميبلعيم. ما هممون در جريانيم. درست اون لحظه كه داريم به سلامتي نو عروس و تازه دامادمون پيكمون رو خالي ميكنيم به بچهاي فكر ميكنيم كه قراره روزي از دهليز تاريك بحثهاي پايان ناپذيرمون در مورد آينده سياسي به دنيا بياد. ما اگه توي كافه جمع ميشيم تا در مورد نمايشي كه ديديم صحبت كنيم، يادمون هست كه داريم تلاش ميكنيم براي يه مدت در مورد چيزي بجز قيمت دلار و سكه حرف بزنيم. ما همه در جريانيم. درست همون موقع كه تو فرحزاد نشستيم و داريم يه كام حسابي از قليون ميگيريم به اين فكر ميكنيم كه روي اون تپهي يكم بالاتر كدوم مردا و زنايي كه ميشناسيم و يا نميشناسيم پشت ميلههان. ما همه در جريانيم. حتي همون موقع كه مستيم و دستهامون رو بالا گرفتيم و تو حلقهي دوستهامون تو مهموني "خداي آسمونها" رو فرياد ميزنيم متوجهيم كه ناوهاشون از راه خليج وارد شدن. ما همگي در جريانيم.
اينكه هميشه پول نفت بوده كه ميومده تو جيبمون و يادمون داده كه حتي اگه مبل و پردهمون نوئه باز بهتره بخاطر سال نو عوضشون كنيم، باعث نميشه متوجه نباشيم داره چه اتفاقي برامون ميافته. اگه عادت كرديم براي اينكه حالمون بهتر بشه بريم خريد و پول نفتمون رو خالي كنيم تو حلقوم توليديهاي بنجل چيني و تايلندي به اين معنا نيست كه نميفهميم كه داريم اين كار رو ميكنيم. اينكه شب جمعه چند ساعت ميريم مهموني به اين معني نيست كه از صبح توي بانك و محل كار و پشت چراغ قرمز و توي تاكسي و با سوپري سر خيابون و سر شام و جلوي تلويزيون و تو رختخواب به جرياناتي كه اتفاق ميافته فكر نكرديم و در موردش حرف نزديم و بخاطرش نترسيديم.
ما ميريم شمال و دور هم ورق بازي ميكنيم و اينجوري مواجح ميشيم با اين ترسي كه از تمام لحظهها داره رسوخ ميكنه به زندگيمون. مثل يك آيين مذهبي، يا مثل وقتي پنگوئنها براي گرم شدن بدنهاشون رو به همديگه ميچسبونن، ما دور هم جمع ميشيم و وجودهاي ترسانمون رو به هم ميچسبونيم و از باهم بودنمون لذت ميبريم در برابر اين سير حوادث كه داره مثل سيل مارو با خودش ميبره.
ما هممون در جريانيم. اما تو دستامون چيزي نداريم براي تغيير اين جريان، پس كاري ميكنيم تا قدرت لذت بردنمون توي هر لحظه بچربه به اين ترس فلج كننده.
آقاي متخصص از آلمان مياد و تعجب ميكنه كه چطور فستفودهاي شهر مملو از آدمن شبها. هممون در جريانيم. هايپراستار كه بروي روز تعطيل، جلوي ويترينهاي پر از چكمه و كفش و طبقات پر از شيريني و روغن و انواع سبزي جاي سوزن انداختن نيست. اگه دير بجنبي نه بليط كنسرت گيرت مياد نه جا پارك اطراف تالار كنسرت. نه كه فقط اطراف تالاره كه نميتوني حتي به اندازهي يه ماتيز جاي پارك پيدا كني، جاي پارك دور و بر هيچ سينما و كلاس زبان و باشگاه ورزشي، هيچ مجموعه تفريحي و مركز خريد لباس و وسايل منزل و لوازم كامپيوتر و الكترونيكي و مبلمان و فرش و لوازمالتحرير و سوپر و رستوران و كافه و غيره و غيره و غيره توي اين شهر وجود نداره. ماها هممون ميريم با خانوادهمون شبها مرغ سوخاري پنج تكه با نوشابهي رژيمي ميخوريم. با دوستامون ميريم سينما و پففيل سايز بزرگ با سس قرمز و سفيد و صورتي ميخوريم. ميريم تنيس و اسكي بازي ميكنيم. ميريم تئاتر و بعدش توي يه كافه ميشينيم تا نمايش رو نقد كنيم. ميريم جشن عروسي رفيقمون و بطر بطر عرق خالي ميكنيم به سلامتي عروس خوشگل و داماد خوشبخت. با مامان و بابا از الان ميريم براي عيد سرويس مبلمان و پردههاي خونمون رو عوض ميكنيم. يكيمون ماشين مدل بالاتر ميگيره و فقط به همين بهانه دور هم جمع ميشيم تا شيريني بگيريم!
اما ما هممون در جريانيم.
ما در همون حال كه بال مرغ سوخاري رو ميجويم به اونچه از صبح توي روزنامه خونديم فكر ميكنيم. همونطور كه داريم با قدرت به توپ تنيس ضربه ميزنيم يادمون مياد كه ديشب چقدر طول كشيد تا با فيلترشكن و سرعت فوقالعاده پايين دو تا سايت خبر چك كنيم. همون موقع كه داريم باك ماشين پرمصرفمون رو تا خرخره از بنزين آزاد پر ميكنيم خيره ميشيم به لولهاي كه از جريان بنزين داره ميرقصه، انگار داريم بنزين توي لوله رو ميبينيم و ميبلعيم. ما هممون در جريانيم. درست اون لحظه كه داريم به سلامتي نو عروس و تازه دامادمون پيكمون رو خالي ميكنيم به بچهاي فكر ميكنيم كه قراره روزي از دهليز تاريك بحثهاي پايان ناپذيرمون در مورد آينده سياسي به دنيا بياد. ما اگه توي كافه جمع ميشيم تا در مورد نمايشي كه ديديم صحبت كنيم، يادمون هست كه داريم تلاش ميكنيم براي يه مدت در مورد چيزي بجز قيمت دلار و سكه حرف بزنيم. ما همه در جريانيم. درست همون موقع كه تو فرحزاد نشستيم و داريم يه كام حسابي از قليون ميگيريم به اين فكر ميكنيم كه روي اون تپهي يكم بالاتر كدوم مردا و زنايي كه ميشناسيم و يا نميشناسيم پشت ميلههان. ما همه در جريانيم. حتي همون موقع كه مستيم و دستهامون رو بالا گرفتيم و تو حلقهي دوستهامون تو مهموني "خداي آسمونها" رو فرياد ميزنيم متوجهيم كه ناوهاشون از راه خليج وارد شدن. ما همگي در جريانيم.
اينكه هميشه پول نفت بوده كه ميومده تو جيبمون و يادمون داده كه حتي اگه مبل و پردهمون نوئه باز بهتره بخاطر سال نو عوضشون كنيم، باعث نميشه متوجه نباشيم داره چه اتفاقي برامون ميافته. اگه عادت كرديم براي اينكه حالمون بهتر بشه بريم خريد و پول نفتمون رو خالي كنيم تو حلقوم توليديهاي بنجل چيني و تايلندي به اين معنا نيست كه نميفهميم كه داريم اين كار رو ميكنيم. اينكه شب جمعه چند ساعت ميريم مهموني به اين معني نيست كه از صبح توي بانك و محل كار و پشت چراغ قرمز و توي تاكسي و با سوپري سر خيابون و سر شام و جلوي تلويزيون و تو رختخواب به جرياناتي كه اتفاق ميافته فكر نكرديم و در موردش حرف نزديم و بخاطرش نترسيديم.
ما ميريم شمال و دور هم ورق بازي ميكنيم و اينجوري مواجح ميشيم با اين ترسي كه از تمام لحظهها داره رسوخ ميكنه به زندگيمون. مثل يك آيين مذهبي، يا مثل وقتي پنگوئنها براي گرم شدن بدنهاشون رو به همديگه ميچسبونن، ما دور هم جمع ميشيم و وجودهاي ترسانمون رو به هم ميچسبونيم و از باهم بودنمون لذت ميبريم در برابر اين سير حوادث كه داره مثل سيل مارو با خودش ميبره.
ما هممون در جريانيم. اما تو دستامون چيزي نداريم براي تغيير اين جريان، پس كاري ميكنيم تا قدرت لذت بردنمون توي هر لحظه بچربه به اين ترس فلج كننده.
۱ نظر:
بنویس
ارسال یک نظر