چرا باید عینک گذاشت وقتی داری به اعماق پناه میبری برای ندیدن
کافی نیست
سر که بلند میکنی نفس بکشی صدای موسیقی و سر که فرو میکنی صدای حباب ها
حباب ها
حباب های هوا
که تو قی میکنیشون توی آب
انگار دیگه لازمشون نداشته باشی
اما درست بعدش، پشیمون میشی انگار
دوباره سرت رو بیرون میاری
و تا اونجایی که میتونی خودت رو ازشون پر میکنی
و باز سر فرو میکنی
و همونطور که صدای حبابهای هوا میپیچه توی مغزت
یه لکه میاد پشت پلکهای محکم بسته ات
یه لکه ی سیاه
دوباره حباب ها تموم میشن
دوباره سر بلند میکنی
تصویر میشکنه جلوی چشمهات
و باز سر فرو میکنی
حباب های هوا
این بار تصویر یه لکه ی خون
جایی روی پیشونی
صورت سفید سفید
که پنبه دورشو گرفته
لکه خیلی کوچیک بود
دوباره حباب ها تموم میشن
دوباره سر بلند میکنی
تصویر از جلوی چشمت نمیره
به تصویرهایی فکر میکنم که چنگ انداختن روی حافظه ام و جدا نمیشن
به لکه های روی مغز
اینجور وقتها که فشار لکه ها رو روی مغزم احساس میکنم تمایل عجیبی پیدا میکنم به زیرآبی رفتن
انگار جریان همه ی آبها و سکوت اون زیر میتونه همه چیز رو بشوره
یه بار ششهات رو پر میکنی و
پناه میبری به یه تعلیق بی زمان
اما گاهی
نه فشار آبهایی که بالای سرت هستن
و نه صداهای دور مبهم
تو رو از خودت پرت نمیکنن
اما درعوض همین حباب های مدام تکرار شونده و فرار
آروم آروم
اینو بهت یاد آوری میکنن که
لکه ها همه جا هستن
بجای اینکه بخوای زیر آب دفنشون کنی
آروم باهاشون سرت رو بالا بیار و نفس بکش
پایین ببر و فوت کن
۱ نظر:
حال کردم
ارسال یک نظر