خستگی از بالا و پایین ها. از یکی بود و یکی نبود ها
خستگی داستان های تکراری شبها و بی خوابی ها
خستگی سپر دست گرفتن ها و جنگیدنها
همین روزهاست که سپرم رو بندازم و برم تو جاده
تا اونجایی که خونه دیده بشه راه برم
خستگی از احساس بی پناهی مدام وقتی دراز کشیدم و به سفیدی سقف اتاق خیره شدم
خستگی از شلوغی های درونم
خستگی از درد اونها که دورن
دلم می خواد خواب که نه... غش کنم
طوری که زمان بگذره و من باهاش نرم
زمان بگذره و من وقتی بیدار بشم که دیگه به خونه رسیده باشم
جایی که احتیاجی به سپر و سلاح نداری برای نزدیک شدن به آدمهاش
همین روزهاست که دیگه توان دستم برای گرفتن این سپر
و حوصله ام برای نگه داشتن این نقاب
و قوای تنم برای حفظ این زره
تموم بشه
کاش تا اون وقت به خونه رسیده باشم.
۲ نظر:
نرگس...
چرا دیگه نمینویسی؟
ارسال یک نظر