۱۳۸۹ بهمن ۱۴, پنجشنبه

جواب که نه، چیزی اما، در برابر سوال ساده ی: چرا نمینویسی؟

بعضی وقتها شرایطی ایجاد میشه که آدم از عمق زندگی روزمره و تحت کنترلش پرتاب میشه بیرون و توی یه وضعیتی قرار میگیره انگار بالاتر و مرزی تر از زندگی روزمره.
هرچند خودم میدونم این پرتاب شدن و مرزی زندگی کردن به مدت زیاد خطرناکه، اما برای من پرتاب نشدن و بیرون نیومدن از عمق هم برای مدت زیاد خیلی خطرناکه، چون اگه برای یه دوره ی طولانی مدام همه چیز رو تحت کنترل داشته باشم و از سطح "زندگی به عنوان یک سری کار انجام دادنی" به سطح "زندگی به عنوان یک فلسفه برای فکر کردن" وارد نشم بعدش برای یه مدت دیگه مدام و مدام وارد یه فاز رفت و برگشتی به این دو سطح میشم که میتونه احساسات و افکارم رو متلاشی کنه!
خلاصه اینکه... گاهی خوبه که بین زندگی مرتبی که داره پیش میره، فرصتی به خودم میدم، مثل حالا، برای کنده شدن و بالاتر رفتن از سطح این خطی که دارم با وجودم روی بدن زمان میکشم.

هیچ نظری موجود نیست: