عادت داشتم که روز تولدم یه نگاهی به سالهایی که بهم گذشته بندازم و یه تصمیم هایی برای سالهای جلوم بگیرم. این اواخر اما دیگه هیچ چیزی در زندگی به نظرم اونقدر جدی و قابل مرزبندی نمی اومد که بخوام به صرف اینکه روز تولد، سالگرد متولد شدنه و لابد مهم، تصمیمی در موردش توی اون روز بگیرم یا اینکه دستاوردهای زندگی رو توی اون روز مرور کنم و نتیجه ی اخلاقی برای خودم بگیرم. حالا دیگه روز تولد، صرفن یه روزه برای بزرگداشت زندگی و یادآوری اینکه هستی، پس تا هستی خوب باش!
امروز روزی بود که با تموم شدنش من درست ۲۵ ساله که روی زمین نفس کشیدم، راه رفتم، پلک زدم، جیغ کشیدم، قد کشیدم، دوست داشتم و دوست داشته شدم، چیزهایی رو تغییر دادم و چیزهایی منو تغییر دادند.
همین حالا که به آینده فکر میکنم، به نظرم خیلی عجیب میاد که خبری ازش ندارم. انگار باید تا حالا میفهمیدمش، حلش میکردم، یا به طریقی علمش رو کسب میکردم... عجیبتر اینکه حتی نمیتونم پیش بینی ای هم داشته باشم. اما نمیتونم کتمان کنم که خیلی بهش فکر میکنم! شاید این مشخصه ی سنی مثل سن ۲۵ سالگی باشه... جایی میان بیخیالی جوانی و جاافتادگی میانسالی
شاید بخاطر همین نگاه رو به آینده ای که بلد نیست حال رو به تمامی زندگی کنه هیچ وقت برای خود روز تولدم آرزویی نداشتم. این سالهای اخیر که بیشتر با خودم آشنا شدم! سعی میکردم روز تولدم خودم رو به جایی در طبیعت برسونم، با کسانی که دوست میدارم، چون این لذت بخشترین حالت زندگی کردنه: بودن با کسانی که دوست داری در جایی که دوست داری
پارسال و امسال اما میدونستم که بهتره دست و پای بیخودی برای این کار نزنم: برای رفتن به طبیعت باید تنها میبودم و سرما تحمل میکردم. عملن لذتی نمیداشت.
امسال اما یک آرزو برای روز تولدم داشتم، خواسته ای از ته دل.
که برآورده نشد.
اما هدیه ای برای تولدم داشتم که منو در برابر براورده نشدن خواسته ام قوی کرد؛ یک فرشته ی امید هدیه گرفتم.
۴ نظر:
Happy BD >:*<
Thanks a looooot Niyoot joonam
:)
:*
tavallodet mobarak narges :)
omidvaram hichvaght ghamgin nabashi ...
~Anahita
Kheili Mersi Ana jooonam
Mersi vase arezooye khoob
:*
ارسال یک نظر