از صبح که بیدار می شوم کلکسیونی از احساس ها و حالتهای مختلف در من شکل می گیرند. اختلاف آنها آنقدر زیاد است که گاه خودم وحشت می کنم از اینهمه تفاوت در بودنم. من از آن دست آدم هایی نیستم که خیلی زود تلنگر احساسی بخورند. پس یا میزان تلنگرهای محیط زیاد است و یا من بیش از قبل تلنگرپذیر شده ام که هیچ کدام هم بعید نیست. و حالا... آخر شب، خسته از همه آن بالا و پایین ها، فکرهای دست دومم را با خود به رخت خواب میبرم تا کهنه ترشان کنم قبل از خواب و بعد آنها در خواب یقه ام را می گیرند. دوره هایی که فرسوده ترم خوابهایم به من هشدار می دهند. مثل دو شب اخیر که خواب هایم پریشان است و کاملاً فریادیست از آنچه در بیداری بردباری برایش پوشش خوبی ساخته است از لبخند و گریز. و با تمام این حرفها، با تمام این احساس های عجیب که همه روز در حالی که دسته جدیدی از آنها را تجربه می کنم در حال تحلیل دسته قبلی هستم، با تمام خوب شدن ها و بهتر شدن ها، هنوز آن برگهای زرد که از روی سر همه از آن درخت جلوی دانشکده فرومیریزند لبخند زدن را بلدند. و این شرمنده ام می کند. و آن باد سردی که وقتی از ساختمان یونیون بیرون می آیم منگی ام را با خود میبرد آنچنان به آن لحظه واقفم می کند که دیگر اینهمه بار نگرانی، یک شوخی مسخره جلوه می کند. و میدانم. من میدانم که تنها آن باد است که واقعیت دارد. و آن برگ های زرد. و البته تمام احساس های من در طول این روزِ به پایان رسیده. احساسهایی بدون هیچ اثری از سرچشمه. احساسهایی که همین طور مجرد به خواب هایم می آیند. پس بیا باهم از آنچه واقعی است صحبت کنیم. از این احساس ها و آن باد و برگ هایی که دیدیم در هوا معلق بودند. برگهای طلایی نیمه پاییز. حالا آخر شب است و من تصمیم می گیرم امشب خواب های من برگهای معلق باشند.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر