من اینجا، روی یک ورق که آویزونه به میزم، جمله ای نوشتم که یادم نیست کجا خوندم: شکست خوردن یعنی ناامید شدن، اگر ناامید نشوید شکست هم نخورده اید.
این رو برای این اینجا، جلوی چشمم ننوشتم که ناامید نشم. نوشتم چون هیچ وقت به شکست خوردن از این زاویه نگاه نکرده بودم. معمولاً شکست خوردن به نظر یک مفهوم مطلق میاد. گرچه می دونیم و بارها هم گفته ایم که اینطور نیست. اما اگر کسی ورشکست بشه، یا طلاق بگیره، یا نتونه درسشو تموم کنه، یا از پدر و مادرش جدا بشه، یا کتابش فروش نداشته باشه، یا از کار اخراج بشه شکست خورده. هیچ وقت بحث نمی کنیم که آیا این اتفاقات واقعاً شکست هست یا نه. چون هست! اما این جمله میگه که اینطور نیست. میگه که شکست خوردن حسی رو برای فرد به همراه داره که اون حس در واقع شکست رو برای شخص معنی می کنه. اما ما بدون اینکه از کسی بپرسیم که از اتفاقی که براش افتاده چه حسی داره اتفاق رو براش معنی می کنیم. من هم موافقم که اغلب پیشبینی ما درسته و هیچ کس وقتی ورشکست میشه یا طلاق میگیره یا کتابش فروش نمیکنه یا از کار بیرونش میکنن جشن نمیگیره. اما من کسانی رو دیدم که وقتی طلاق گرفتند فکر کردند که چقدر خوب شد که از یک رابطه غلط بیرون اومدند یا وقتی کتابشون چاپ شد اما فروش نکرد خوشحال بودن که تا اینجاش لااقل پیش اومدن و به کتاب بعدیشون فکر کردند که چطور فروش خوبی داشته باشه. و این میشه اون امیدواری ای که توی این جمله گفته.
تمام اینها رو به خودم میگم. به خودم که امشب به این جمله احتیاج دارم تا امیدوار بشم و امیدوار باقی بمونم. تا یادم نره این جمله و جمله های دیگه ای رو که خیلی از پایه های زندگیم روشونه. و آروم آروم حالم بهتر میشه تا فردا برم و در آرامش با نیکروز حرف بزنم. تمام بهونه های من و استیصالم امشب پشت این جمله می مونه و فردا وقت نوشتن کتاب بعدیه!
این رو برای این اینجا، جلوی چشمم ننوشتم که ناامید نشم. نوشتم چون هیچ وقت به شکست خوردن از این زاویه نگاه نکرده بودم. معمولاً شکست خوردن به نظر یک مفهوم مطلق میاد. گرچه می دونیم و بارها هم گفته ایم که اینطور نیست. اما اگر کسی ورشکست بشه، یا طلاق بگیره، یا نتونه درسشو تموم کنه، یا از پدر و مادرش جدا بشه، یا کتابش فروش نداشته باشه، یا از کار اخراج بشه شکست خورده. هیچ وقت بحث نمی کنیم که آیا این اتفاقات واقعاً شکست هست یا نه. چون هست! اما این جمله میگه که اینطور نیست. میگه که شکست خوردن حسی رو برای فرد به همراه داره که اون حس در واقع شکست رو برای شخص معنی می کنه. اما ما بدون اینکه از کسی بپرسیم که از اتفاقی که براش افتاده چه حسی داره اتفاق رو براش معنی می کنیم. من هم موافقم که اغلب پیشبینی ما درسته و هیچ کس وقتی ورشکست میشه یا طلاق میگیره یا کتابش فروش نمیکنه یا از کار بیرونش میکنن جشن نمیگیره. اما من کسانی رو دیدم که وقتی طلاق گرفتند فکر کردند که چقدر خوب شد که از یک رابطه غلط بیرون اومدند یا وقتی کتابشون چاپ شد اما فروش نکرد خوشحال بودن که تا اینجاش لااقل پیش اومدن و به کتاب بعدیشون فکر کردند که چطور فروش خوبی داشته باشه. و این میشه اون امیدواری ای که توی این جمله گفته.
تمام اینها رو به خودم میگم. به خودم که امشب به این جمله احتیاج دارم تا امیدوار بشم و امیدوار باقی بمونم. تا یادم نره این جمله و جمله های دیگه ای رو که خیلی از پایه های زندگیم روشونه. و آروم آروم حالم بهتر میشه تا فردا برم و در آرامش با نیکروز حرف بزنم. تمام بهونه های من و استیصالم امشب پشت این جمله می مونه و فردا وقت نوشتن کتاب بعدیه!
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر