۱۳۸۷ آذر ۹, شنبه

صبر من و نان راننده تاکسی

ترافیک مغزم را می خورد. بیخود غصه می خورم. غصه می خورم که شهرم ترافیک دارد، موش دارد، کثافت دارد. غصه می خورم که آدم های شهرم اعصاب ندارند و فحش هایشان در واگویه های صبحانه ی من هم رخنه کرده است. غصه می خورم که اینجا تاریک است. و بعد غصه هایم حالم را بهم میزند: انگار هیچ کاری جز غصه خوردن بلد نیستم. مثل زن 14 ساله ای که 9 سالگی شوهرش داده اند و حالا غصه بچه ی 2 ساله ی عقب افتاده اش را می خورد و بیکاری شوهرش را و اعتیاد همه مردهای کوچه اشان را. مثل او احساس عجز می کنم. راننده تاکسی طوری رانندگی می کند که تنها مستحق ناسزاست اما من نمی دانم حق چه کسی پایمال می شود. من نمی دانم آیا قانونی بجز خشونت ورزیدن و خشونت دیدن هم وجود دارد یا نه. من نمی دانم تا کجا می توان خشونت دیدن را به بهانه گذراندن روز بد بخشود. و نمیدانم اگر می بخشم، از حق خودم است یا حق دیگری ای که نه منم و نه راننده تاکسی. من نمیدانم چه کسی صبر مرا و نان او را خورده است که حالا ما هر دو یقه ی هر عابری را می گیریم برای اجرای عدالت خودمان، به شیوه خودمان و با ابزار خودمان. اما من می دانم که اگر من محکمه ای تشکیل ندهم برای این دل بی صبر شده ام، دلیل بر آن نیست که صبرم را ندزدیده اند. و همین نگرانم می کند. نگران اینهمه صبری هستم که هر روز از من دزدیده می شود. نگران اینهمه صبری که هر روز از خیلی از آدم های این شهر دزدیده می شود. و نگران تمام محکمه هایی که برای احقاق صبر رفته برپا می شوند. هر کدام بر مبنای عدالتی خاص، به شیوه ای خاص و با ابزاری خاص. و باز این محکمه ها وسیله ی دزدی صبرهای دیگری است. حالا من بیایم یکی محکمه ی خودم را برچینم. بقیه چطور؟ چطور می شود به کسی گفت که فکر گرفتن حقت را نکن؟ یا که تو اساساً حقی نداری. یا که داری اما نمی توانی آنرا بگیری. و چطور می شود فکر کرد که راننده تاکسی این را می پذیرد، چشمش را بروی همه آنهمه خشونت می بندد و خشونت نمی کند؟ چطور می شود به خودت فکر کنی و یاد ترافیک نیافتی؟ یاد موشها و یاد کثافت؟

۱ نظر:

leilak گفت...

بعضی وقت ها صبر می کنی . بعضی وقت ها اما هیچ نمی توانی بگویی. اینکه می گویم هیچ، مقصودم دقیقا هیچ است... و سر این است که مدتی است احساس گنگی احمقانه ای دارم که انگار فقط با تنها بودن می توانم کمی فراموشش کنم....