۱۳۸۷ آذر ۱۱, دوشنبه

خوبِ ساده ی امروز

امروز، به همین سادگی ِ برگهای زرد باران خورده خوب بود. به سادگی خطهای کوتاهی که قطره های عجول روی زمینه خاکستری آسمان لحظه ای ایجاد می کردند و لحظه بعد نبودند. امروز هم صبح خوب بود، هم ظهر و هم شب. امروز خوب بود. امروز با ساره حرف های ساده زدم اما خودم را گفتم. پیش رضا سیفی درد کشیدم اما درد دانستن. امروز حتی به اندازه ی همین امروزِ خوب مهدی را دوست داشتم. امروز حسرت کوه های شفاف را خوردم اما حسرتی پر از احساس یک امید گس برای رفتن به کوه و بازیافتن تمام آنهمه حیات که فقط می توانی در "بهترین جای دنیا" پیدایش کنی. امروز باز هم شعف کودکانه و دور دانستن یک چیز جدید را لمس کردم.
چند تا روز را به یاد دارم که هیچ یک از لحظه هایش با احساس بد به خاطرم نیایند؟ نه اصلاً... چند تا روز را به یاد دارم که یک احساس خوب را به ذهنم بیاورد؟
خیلی.

اما چند تا روز را سراغ دارم که هیچ احساسی را به یادم نیاورد؟
جواب خیلی بیشتر از قبلی است.

چند روز زنده ام؟

این جواب درنهایت به جواب کدامیک از سوالهای قبل نزدیک خواهد بود؟
ِ

امروز، خیلی ساده ، روز خوبی بود.

۵ نظر:

Unknown گفت...

بدون اینکه نیازی وجود داشته باشه از باب تلاش برای حرف زدن بر سر هر موضوعی... صرف حضورت کافیه برای این که لحظه های خوبی رو تجربه کنم...

و این قدر خوب می نویسی که اعتماد به نفس برای گذاشتن هر گونه کامنتی از من صلب شده و اگه بگی یه قرون اغراق کنم!

leilak گفت...

دورها آوایی ست که مرا می خواند... من مطمئنم منظور شاعر از دورها کوه های دربند بوده... پاشو نرگس بانو، پاشو دست مهدک ! و بگیر بریم کوه، کدوم کوه، همون کوهی که آهو... D:
از همین تریبون از ساره بانو هم دعوت به عمل می آید...

leilak گفت...

درضمن، من هم با قسمت صرف حضور موافقم... مدت ها بود سه نفری نشسته بودیم تو ماشین... دوست داشتم... مخصوصا اون قسمتی شو که مقنعه ی ساره اون پشت بود!!! (نمی دونم چرا این قدر از این صحنه خوشم اومد...)
هوا خوبه...

narciss گفت...

آخ جااااان ساره هم اومد D:
لیلک خیلی دوست داشتم بیام ( خیلی دوست دارم که بیایم اما متأسفم که نمی توانم!!!) آره، اما ترافیک برنامه های تفریحی زیاد شده دیگه نمی تونم به همش برسم!!! انشاالاه که کوه ها همین حالت فراخوانندگیشونو حفظ می کنند تا ما بهشون برسیم!!!

narciss گفت...

بابا ساره جونم من کلی منتظر شدم که تو بیای و بخونی و بگی. حالا می خوای هیچی نگی؟ سرعلی اگه بذارم ;)
درسته که من اینجا خیلی حرف می زنم اما تو هم باید بگی...