وقتی خیلی بچه بودم، مواقعی که غمگین بودم یک ملودی خاص را با خودم تکرار می کردم. پیش خودم احساس می کردم که این ملودی شکل موسیقیایی غم های من است و نا خودآگاه هر بار که غصه دار بودم این ملودی به ذهنم می آمد.
یک بار چندین سال پیش وقتی داشتم کشوی نوارهای خانه را زیر و رو می کردم، به طور تصادفی نوار آلبوم یادگار دوست شهرام ناظری را پیدا کردم و گوش دادم. یادم نمی آید، کسی هم برایم نگفته است، اما می دانم وقتی که من بچه بوده ام مامان و بابا در خانه این آلبوم را گوش می داده اند. لازم نبود کسی این را به من بگوید. حس عجیبی که از گوش دادن آهنگ های مختلف آن به من دست داد مثل یک خاطره زنده و روشن بود. نه... روشن نبود. زنده اما تاریک بود. سوز یادگار دوست ملودی غمناک بجگی های من است و من اینرا سالها بعد از اینکه دیگر آن ملودی را فراموش کردم فهمیدم. نمی دانم یک دختر دو سه ساله می تواند چه غصه های عمیقی داشته باشد اما این را می دانم که حالا، منِ بیست و سه ساله احساس می کنم که نوای یادگار دوست بیشترین نزدیکی را با عمیق ترین احساسات من دارد. یک نزدیکی غیر قابل توصیف و دلنشین. طوری که بسیار از پدر و مادرم ممنونم که باعث شدند من در بچگی این موسیقی را بشنوم که حالا چنین تأثیر زیبایی رویم بگذارد! حتی این باعث شد که من به موسیقی هایی فکر کنم که برای فرزندم خواهم گذاشت تا او بعدها از نظر احساسی به آنها احساس نزدیکی بکند! و یکی از آنها، قطعاً همین یادگار دوست خواهد بود.
دل در غم عشق مبتلا خواهم کرد
جان را سپر تیر بلا خواهم کرد
عمری که نه در عشق تو بگذاشته ام
امروز به خون دل قضا خواهم کرد
۱ نظر:
و دقیقا این عین احساسی بود که من با شنیدن یادگار دوست داشتم. مطمئن بودم که این را شنیده ام در کودکی ام... و اصلا انگار همه اش در من بوده از قبل و فوق فوقش چند ماهی ست که گوشش نداده ام....
سوداي تو را بهانه اي بس باشد
مدهوش تو را ترانه اي بس باشد
در كشتن ما چه ميزني تيغ جفا؟
ما را سر تازيانه اي بس باشد!
ارسال یک نظر