امروز اولین دسته گل نرگس این زمستان را خریدم. امسال، تا امروز سر هیچ چهار راهی به کسی که دسته های گل نرگس به دست داشته باشد برنخوردم. یا که بوده اند و من حواسم جای دیگری بوده... یک بار یک گلفروش بهم گفت میبینی؟ گل نرگس سرش را از تواضع پایین می اندازد اما آنقدر زیباست که حتی احتیاجی به تزئین ندارد. حرف دلنشینی بود. آنهم از گلفروش گران فروش سر کوچه ی ما!
نرگس گل سرماست. من آن وقتی از سال را دوست دارم که دیگر حتی نرگس ها هم تاب تحملش را ندارند و چهارراه که سهل است، باید پنج تا گلفروشی را بگردی تا بلکه یک دسته از آنها را پیدا کنی. من این گشتن را برای یک دلخوشی دوست دارم. یک زمانی، خیلی پیشتر ها، سعی کردم بفهمم دقیقاً چرا به زندگی ام، در همین لحظه، خاتمه نمی دهم. مدتها به تمام دلایلی که می توانستند دلایل زنده بودن باشند فکر کردم. به عشق، به شهرت، به پول، به قدرت، به خانواده، به یک آینده شغلی خوب، به یک شوهر خوب، به یک خانه خوب، به اینکه خانواده خوبی دارم، به اینکه موقعیت اجتماعی خوبی دارم، به اینکه می توانم آینده خوبی داشته باشم. هیچ کدام، هیچ کدام پاسخ نبود. انگار اینها تنها یک جواب آماده بود که زمانی برای ساکت کردن سوال هایت به مغزت فرو کرده باشی. اما وقتی روراست باشی متوجه می شوی که جواب سوالت اینها نیست. می خواهی که باشد، اما ذاتاً نیست. آن وقتها کوه زیاد می رفتم. آن تابستان، وقتی داشتم آخرین شیب خاکی نرسیده به قله را بالا می رفتم و خستگی و لذتِ آرام آرام به قله نزدیک شدن را مزه مزه می کردم، به جوابی رسیدم که قبل از آن در موردش فکر نکرده بودم. به جوابی که احساس نمی کردم تنها کلمه هاییست برای اینکه زندگی پوچ انسانی توجیه شود. احساس می کردم واقعاً جواب است. وقتی تمام گزینه های بزرگ، تمام آرزوهای بزرگ و نتایج کلی در مورد انسان و هدفش رد شد، من به این نتیجه رسیدم که چیزی که باعث می شود خودکشی نکنم، این گامیست که روی شیب قله می گذارم. و آن گل زرد کوچکی است که وقتی از کنارش میگذرم، برای اینکه روزی در زندگیم، در راه، به گل زرد کوچکی بر خوردم به خودم تبریک می گویم. زندگی تمام دلخوشی های کوچکی است که امید و زیبایی را با خود به ذره ای از وجود من می آورند. ما همگی، خیلی کارهای بزرگ می کنیم اما من فکر می کنم آنهمه کارهای بزرگ و کلی نمی توانند مرا مجاب به زنده بودن کنند. اما می دانم که یک دسته گل نرگس در زمستان می تواند این کار را بکند. می دانم که فکر استفاده از کش سرِ ساده ی خوشرنگی که مامان تازه برایم خریده است می تواند. ساختن پازلی که عاشقِ نقاش تصویرش هستم می تواند. حتی اینکه هزارها تومن به خانواده ای کمک کنم که در یک خانه مشترک در پامنار زندگی می کنند نمی تواند آنقدر برایم خوشایند باشد که لبخند پسربچه ای که من چیزی بجز شکلات برایش ندارم می تواند باشد. کاشکی اینها را فراموش نکنم. جزئیاتی را که دلخوشی زندگی است و خود زندگی است.
نرگس گل سرماست. من آن وقتی از سال را دوست دارم که دیگر حتی نرگس ها هم تاب تحملش را ندارند و چهارراه که سهل است، باید پنج تا گلفروشی را بگردی تا بلکه یک دسته از آنها را پیدا کنی. من این گشتن را برای یک دلخوشی دوست دارم. یک زمانی، خیلی پیشتر ها، سعی کردم بفهمم دقیقاً چرا به زندگی ام، در همین لحظه، خاتمه نمی دهم. مدتها به تمام دلایلی که می توانستند دلایل زنده بودن باشند فکر کردم. به عشق، به شهرت، به پول، به قدرت، به خانواده، به یک آینده شغلی خوب، به یک شوهر خوب، به یک خانه خوب، به اینکه خانواده خوبی دارم، به اینکه موقعیت اجتماعی خوبی دارم، به اینکه می توانم آینده خوبی داشته باشم. هیچ کدام، هیچ کدام پاسخ نبود. انگار اینها تنها یک جواب آماده بود که زمانی برای ساکت کردن سوال هایت به مغزت فرو کرده باشی. اما وقتی روراست باشی متوجه می شوی که جواب سوالت اینها نیست. می خواهی که باشد، اما ذاتاً نیست. آن وقتها کوه زیاد می رفتم. آن تابستان، وقتی داشتم آخرین شیب خاکی نرسیده به قله را بالا می رفتم و خستگی و لذتِ آرام آرام به قله نزدیک شدن را مزه مزه می کردم، به جوابی رسیدم که قبل از آن در موردش فکر نکرده بودم. به جوابی که احساس نمی کردم تنها کلمه هاییست برای اینکه زندگی پوچ انسانی توجیه شود. احساس می کردم واقعاً جواب است. وقتی تمام گزینه های بزرگ، تمام آرزوهای بزرگ و نتایج کلی در مورد انسان و هدفش رد شد، من به این نتیجه رسیدم که چیزی که باعث می شود خودکشی نکنم، این گامیست که روی شیب قله می گذارم. و آن گل زرد کوچکی است که وقتی از کنارش میگذرم، برای اینکه روزی در زندگیم، در راه، به گل زرد کوچکی بر خوردم به خودم تبریک می گویم. زندگی تمام دلخوشی های کوچکی است که امید و زیبایی را با خود به ذره ای از وجود من می آورند. ما همگی، خیلی کارهای بزرگ می کنیم اما من فکر می کنم آنهمه کارهای بزرگ و کلی نمی توانند مرا مجاب به زنده بودن کنند. اما می دانم که یک دسته گل نرگس در زمستان می تواند این کار را بکند. می دانم که فکر استفاده از کش سرِ ساده ی خوشرنگی که مامان تازه برایم خریده است می تواند. ساختن پازلی که عاشقِ نقاش تصویرش هستم می تواند. حتی اینکه هزارها تومن به خانواده ای کمک کنم که در یک خانه مشترک در پامنار زندگی می کنند نمی تواند آنقدر برایم خوشایند باشد که لبخند پسربچه ای که من چیزی بجز شکلات برایش ندارم می تواند باشد. کاشکی اینها را فراموش نکنم. جزئیاتی را که دلخوشی زندگی است و خود زندگی است.
۵ نظر:
تمام نرگس های دنیا رو هم جمع کنی بازم نرگس من نمیشه نه زیباییش (که خیلی زیباس)، نه بوش (که خیلی بوی خوبی داره)و نه ... فقط اسمشه که همون نرگس منه. اما این نرگس نه فقط توی سرما و زمستونه که توی تمام فصول سال به زیبایی و خوشبویی همون نرگسه
دووووووووووووووووووووووووووووووووستت دارم :)
نه، خواهش می کنم از من نخواین تو جمع خونوادگی وارد شم...نه.. من کانون گرم بلکم داغ خانواده رو به هم نمی زنم...
D:
*:
(یادت باشه اما با ما نمیای شیب کوه هااااا!!) پیششششمابیا!
خوندن اونچه که می نویسی یه عالمه خوب و لذت بخشه...از همون نوعی که خودت گفتی...
و کلی امیدوار کننده،
و توانایی امید بخشیدن خاص انسان های بزرگه!
سرشار شدن از بوی نرگس، دیدن سبزه هایی که لای پله هلی ورودی دانشکده با سماجت رشد کردن، گرمای بی جون خورشید زمستونو حس کردن، تو خیابون ولیعصر راه رفتن و دیدن لونه ی کلاغا روی شاخه های لخت، نشستن کنارت تو ماشین و با ترنج نامجو خوندن و همه ی این همه لذت هایی که دلگرم کننده و انرژی بخش ان برام...
همه ش عالیه و زندگی ایییییییینه!
در حالی که می شه بی تفاوت گذشت از کنار تک تکشون...
( و منی که یاد گرفتم از رابطه ی قبلیم، که غر غر کردن بدتر نداریییییم! دو نقطه دی!!!)
هی بیا بنویس. شاید یه عده منتظر ِ قلمت باشندو
.
امروز کوه ها رو دیدی؟ تو این هوای کثیف تهران چقدر دل ِ آدم پَر می کشه واسه کوه....
برف، برف ِ نو...سلام...
بنویس.
ارسال یک نظر