۱۳۸۷ آذر ۱۷, یکشنبه

وَه از اینکه نامش انسان است...

وَه که این انسان عجب موجودیست.... موجودی که نه پیچیدگی اش مانندی دارد و نه سادگیش. زمانی، در بحران فشارهای روحی، از خودم و احساسات و رفتارم آنچنان شگفت زده شدم که چاره ای جز بازشناختن خود ندیدم. و این آغاز سرگشتگی است. سرگشتگی از لایه های مختلف احساسات. سرگشتگی از تقابل این احساسات با لایه های مختلف افکار. سرگشتگی از تجلی نتیجه در رفتار و لایه های مختلف رفتار. وحال، مطالعه ی برخورد ابهتی از این دست با ابهتی دیگر: برخورد دو انسان. دو دنیای مملو از فکر و احساس و رفتار با یکدیگر. این برخورد همانقدر که زیباست جنون انگیز است. جنونی که عمق آنرا حتی، کسی جز آن دو در نمی یابد ( اگر که دریابند...). به انسان ها نگاه می کنم. همانطور که اریک برن نگاه می کرد. گاهی مشعوف می شوم و گاه هم مغموم. وقتی به رابطه ای بر می خورم که پوسیده است و مردابی است که اعضای آن را در خود فرو می برد و به لجن می نشاند چاره ای جز افسوس ندارم. و افسوس که کم نیستند این مردابهای انسانی. و ترس، ترس، ترس... می ترسیم از آنکه مبادا به لجن کشیده شویم و همین ترسِ لعنتی به لجنمان می کشاند هزار بار متعفن تر. می ترسیم که نشناسیم خودمان را و ترس کورمان می کند. می ترسیم که از دست بدهیم یکدیگر را و ترس، حالِ با هم بودنمان را به نبودنِ همیشگی بدل می کند. می ترسیم مدام از آنچه نمی دانیم چیست اما لابد که ترسناک است.
آسان نیست، اما ترس را جز جنگیدن چاره ای نیست چرا که این رابطه نمی تواند برنده برنده باشد. از همه ی آنچه می بینم و یاد می گیرم می دانم که جنگیده ام و باز هم می جنگم.

به سندرا فکر می کنم. موجودی دیگر اما در نهایت، من. به جنبه های سندرای من. به ترس های او و دردهای او و ضعف های او و به من. او هم از قاعده ی پیچیدگی انسانی مستثنا نیست. وقتی که از کارش می گوید و از بچه اش... او هم ترس دارد.گاهی اوقات، شبها...

هیچ نظری موجود نیست: