امروز صبح ساعت 7:30 از خواب پریدم. بهار، مامانم ومهدی میدانند از خواب پریدن های من یعنی چه. در عرض کمتر از یک ثانیه از تخت میپرم پایین و حرکات خیلی سریع بعدی بستگی به شرایط دارد! امروز صبح حرکت بعدی پریدن بیرون از اتاق بود. دیشب برای امتحان کردن این آرام پز که با هزار بدبختی از ایران آوردم و تاحالا فقط 1 بار امتحان کرده ام، مواد خورش آلو را ریخته بودم و از آنجا که صبح وقتی بیدار شدم، مغزم هنوز روی آخرین کار دیشب گیر کرده بود سریع رفتم و به غذا سر زدم!! توی خواب و بیداری آب بهش اضافه کردم و برگشتم به تخت. صدا می آمد. صدای بوق. صدای آژیر، صدای سوت. صدای ماشین. فهمیدم از چه صدایی از خواب پریده ام. وقتی رفتم کنار پنجره که جمال مولد صدا رو هم مشاهده کنم! دیدم چندتا ماشین مختلف آن طرف خیابان است. همه رنگهای جیغ: نارنجی مال ماشینی مثل کامیون بود. آتش نشانی بود به گمانم که ماشینش قرمز بود. پلیس هم بود که بیشتر لباس آدمهایش توی چشم میزد: زرد فسفری. دو تا هم ماشین بالابر آبی بودند که هی عقب و جلو می رفتند. آدم زیادی نبود و آن چند نفر هم سروصدا نمی کردند. فکر می کنم کل قضیه مربوط میشد به عوض کردن چیزهایی شبیه پنجره در مجتمع هایی که آن طرف خیابانند. هیچ وضعیت استثنائی یا فوری ای نبود. لااقل من احساس نکردم که باشد. اما ماشین هایشان صدا میداد و سوت میزد و آژیر می کشید نکند که کسی از کنارشان رد شود و نداند اینجا چه خبر است و صدمه ای ببیند یا ماشینی بیاید و با یکی از اینها تصادف کند یا ... تنها احتمال هایی که به نظرم میرسد همین هاست که آنها هم صفر است! چون توی این خیابان شاید هر یک ساعت یک ماشین رد شود آنهم با سرعت کم. آدم هم خب آنهمه رنگ و ماشین را میبیند از چند کیلومتری!!! اما ماشینها همچنان بوق و آژیرشان هوا بود و من از خواب پریده بودم.
شبها موقع خواب هم همیشه یک صدای سوت پسزمینه وجود دارد، یا لااقل من میشنوم! اینهم باید مربوط به چیزی شبیه سیستم مراقبت از شهروندان عزیز در خواب باشد که نمی گذارد خوابشان خدای نکرده پریشانِ هیاهوی خیلی زیاد! این شهر کوچک شود!!
یاد شلوغی تهران می افتم که همیشه کسی عجله داشت و کاری فوری بود و چیزی در موقعیت خطر قرار داشت و سوت بود و آژیر و فریاد و اضطراب و دلهره. و فکر میکنم در نهایت، هیچ کدام ساکت نیست..... اما اینجا خیالت لااقل راحت است. یعنی خیالت قاعدتا باید راحت باشد! وگرنه من که هنوز صدای بلند برایم اضطراب و عجله است و همیشه چیزی در معرض خطر. شاید باید عادت کنم این سوتها برای ایجاد آن چیزیست که وقتی میشنومشان از شکسته شدنش وحشت میکنم!! مثل اینکه مثلا هنوز وقتی یک عده پسر از کنارم رد می شوند خودم را جمع می کنم و گوش تیز میکنم که متلک می گویند یا نه. و وقتی می گذرند و میبینم انگار مرا ندیده اند، عضلاتم شل می شوند و یادم می آید که اینجا، عبور هیچ کس از کنارت تهدید نیست.
۲ نظر:
آره خب، من که میدونم وختی نرگس از خواب میپره چی میشه!
میدونی... یاد اون نصفه شبی افتادم که پام خورد به فلز پای تختت، از ترس پریدیم دوتایی و بعدش کلی خندیدیم:) اون شبا از زلزله میترسیدیم، حتا خونه ی ما که بودیم یادمه بالا سرمون مانتوهامونو میذاشتیم که اگه لازم شد بریم بیرون! الان فقط به اون روزا میشه خندید! کوچولوهای خنگی بودیما!:*
حالا یعنی بدون مانتو نمی شد می رفتین بیرون؟؟؟ :)
من هنوزم از زلزله می ترسم اما!
ارسال یک نظر