توی ایران وقتی بچه های خیلی کوچیک رو میدیدم، اغلب تو بغل مامانشون یا گاهی آویزون مامانشون، که گریه میکردن یا میخندیدن که توجه مامان رو جلب کنن، که از شلوغی مترو کلافه بودن یا از گرمای اتوبوس بیزار بودن، که مامانشون از اونها هم کلافه تر بود و نه جواب خنده هاشون رو میداد و نه به داد گریه هاشون میرسید، اولین چیزی که به ذهنم میرسید این بود که اون داره الآن به چی فکر میکنه؟ شلوغی و گرمای اتوبوس... نگاه مامان که از پنجره به خیلی دورهاس... گره ابروهای مامان که من نمیدونم چکار کردم که بخاطرش اونا از هم باز نمیشن... خانوم چاق بغل دست مامان که اصرار داره با ابروهای بالا رفته و چشمای از حدقه بیرون زده لولویی رو تصویر کنه که اگر به گریه ام ادامه بدم منو نابود میکنه...
بعد به این فکر می کردم که مادر به چی فکر میکنه؟ در مورد بچه اش، آینده ی بچه، تربیت بچه، آموزش بچه، شعور اجتماعی و عاطفی بچه... وقتی سعی می کردم گره ابروهای مادر و رفتار خانم بغل دستی رو با این آینده تطبیق بدم، نتیجه خیلی ناامیدکننده میشد. حتی برام خیلی تعجب آور بود که چطور این مادر و پدر جرعت کردن با وجود این شرایط جامعه و خودشون ( که اصلا حتی نمی دونم شرایط خودشون چیه، اما می تونم حدس بزنم که چندان متعادل نیست) بچه دار بشن. چطور؟؟؟؟؟
میگن رشد جمعیت توی سوئد منفیه. اما من خیلی مادر یا پدر با کالسکه میبینم، یا صندلی بچه پشت دوچرخه. من خیلی مادر یا پدر میبینم که توی پارک دارن با بچه هاشون بازی میکنن یا با نوزاد توی کالسکه حرف میزنن! یا توی مترو چندین دقیقه صبر می کنن تا بچه جایی رو که دوست داره پیدا کنه و بشینه. مادر یا پدرایی که رنگ لباسهاشون مثل رنگ لباسهای بچه هاشون شاده و اگه بچه رو دعوا میکنن بخاطر بی حوصلگی و اعصاب خورد خودشون نیست...
ایران همیشه دلم برای بچه ها میسوخت. اصلا فرق نمیکرد در چه شرایط و خانواده ای بودند. همیشه فکر می کردم آینده ی مبهم و حال پر تنشی دارن. همیشه مادرها و پدرهاشون رو مقصر به وجود آوردن بچه ای در این شرایط می دونستم. مقصر رفتارشون با بچه که تکرار رفتار مادرها و پدرهاشون و مادربزرگها و پدربزرگهاشون با بچه هاشونه. مقصر اعتمادشون به سیستم آموزش و پرورش احمقانمون. توی ایران، به هر بچه ای که نگاه می کردم فکر می کردم این موجود، یه اشتباه بزرگه.
اینجا خیلی هوس کردم یک بچه داشتم تا بزرگش کنم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر