۱۳۸۸ مهر ۱۰, جمعه

بعضی موقعیت ها خیلی منو یاد تو میندازه....


عصر میروم میدوم. هوا سرد است. اما کمی که میدوم دیگر چیزی نمیفهمم. نزدیک غروب است. نه آن غروبی که بعدش هوا تاریک می شود. آن غروبی که بعدش همه جا سایه است. سعی می کنم به آن سمتی که آفتاب آنجا غروب میکند نزدیک شوم تا در آفتاب بدوم. بعد از کلی کلنجار ذهنی تصمیم می گیرم به چیزی فکر نکنم. یاد پویان می افتم. به آدمهایی فکر می کنم که می توانند در آرامش هیچ کاری نکنند و به چیزی هم فکر نکنند. آدمهایی که تجربه های ذهنی خوبی دارند در عین حال که سعی نکرده اند. باز سعی می کنم به چیزی فکر نکنم. وقتی به غرب، آنجا که خورشید می توانست گرمم کند میرسم که دیگر آفتاب رفته. خسته ام. از سرعتم کم می کنم و راه می روم. با دهان نفس می کشم و نفسم بخار سفیدی میشود در هوا. تازه متوجه سرما می شوم... باز میدوم. شروع می کنم به توهم زدن در مورد اینکه از خستگی و سرما ممکن است چه بلاهایی سرم بیاید. و کم کم دستهایم کاملا از سرما بی حس می شوند. دوست دارم برگردم. خسته شده ام. و به قدر کافی به همه ی همان چیزهایی که در تمام طول روز به درودیوار مغزم می خورد فکر کرده ام! اما از خانه دورم. یاد خیلی چیزها می افتم. یاد خیلی کس ها و خیلی حالتهاشان. و این تنها موقعیتی نیست که یاد آدمهای زندگی ام می افتم. وقتی به این فکر می کنم یاد این می افتم که در ایمیل هایم به خیلی ها گفته ام در یک موقعیت هایی یادشان می افتم زیاد. راست گفته ام. انگار با زندگی کردن با آدمها، یک موقعیهایی از زندگی را تجربه کرده ام که مدلی هستند که در طول زندگی مدام تکرار می شوند و مدام مرا یاد آن آدم می اندازند. یاد اینکه اگر حالا فلانی اینجا بود، بخاطر فلان طور بودنش فلان طور رفتار می کرد یا فکر می کرد یا احساس. معمولا اینها یادهای خیلی خوبی هستند که من ازشان یاد گرفته ام چون معمولا رفتارهایی از دیگرانند که به نظرم درست آمده اند. وقتی دارم می دوم به این فکر می کنم که این را دوست دارم که ناخودآگاه قسمت های خوبی از دوست را تا ابد با خودت همراه می کنی و در موارد مختلف بهت کمک می کند بهتر زندگی کنی. این آن چیزیست که از ایران با خودم آوردم، از زندگیم در ایران. دستهام را از سرما نمی توانم تکان دهم. به خانه نزدیک شدم. سرخوشم...

هیچ نظری موجود نیست: