امروز ظهر هوای اینجا خیلی سرد نبود. باد نبود. از خونه که بیرون رفتم، خلوتی خیابونا خوشایند بود. آفتاب بیحال پاییز خوشایند بود. آرامش آدما تو ایستگاه تِرَم خوشایند بود. دیدن مغازه های تمیز تو ساختمونایی با معماری قدیمی کناره ی پیاده روهای سنگ فرش که آدم ها تک و توک، دست تو دست هم یا با سگهاشون ازش عبور می کردن خوشایند بود. موقع عوض کردن تِرم، دیدن یه کافه ی کوچولوی تمیز که توی پیاده روی جلوش یه مبل مشکی بزرگ و یه میز گذاشته و دیدن پارک روبروش که برگهای زرد زمین سبزش رو پوشونده خوشایند بود. امروز از اون روزها بود که این شهر کوچیک و خلوت رو، با معماری اش و فروشگاه هایی که هرگوشش پیداشون میکنی، با آدمهایی که هر کدوم یه جورین، با طبیعتش که هنوز زندس تو این فصل و با خلوتی بعداز ظهرهای شنبش دوست داشتم. از اون روزها که حتی می تونستم از سربالایی خیابون خلوتی که اطرافش پر از گل های رنگیه و معلوم نیست به کجا منتهی میشه لذت ببرم.
امروز از اون روزها بود که این شهر رو دوست داشتم و دلم خواست که با تو توی یکی از این پیاده روهای سنگفرش قدم بزنم و تو هر کدوم از کافه ها که یهو هوس کردیم بشینیم و بدون اینکه یاد هیچ گذشته ای بیافتیم یا هیچ آینده ای رو برنامه ریزی کنیم، با هم یه قهوه بنوشیم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر