چند ماه پیش، یه بعدازظهر جمعه ی بهار، با مامان، بابا و پویان رفتیم توی کوچه های نه خیلی مستقیم خیابون آذربایجان و خوش دنبال خونه هایی که وقتی من و پویان به دنیا اومده بودیم مامان اینا اونجا زندگی میکردن. خونه هایی که من و پویان برای اولین بار معنی خونه رو اونجا فهمیدیم. اون وقتها مامان و بابا اجاره نشین بودن و تقریبا هرسال می رفتن خونه ی جدید! واسه همین پویان، که فقط 11 ماه و 5 روز دیرتر اومد، خونه ای رو که من دیدم ندید!
پیدا کردن خونه ها آسون نبود. خیابونا تغییر کرده بودن، یک طرفه ها دوطرفه شده بودن و دوطرفه ها بن بست و بن بستها به بلوار منتهی شده بودن! خونه ها خراب شده بودن و جاشون ساختمونهای جدید ساخته شده بودن. بازارها جمع شده بودن و جاهای دیگه فروشگاه باز شده بود. با این وجود بالاخره توی یه کوچه که وقتی اول وارد میشدی فکر میکردی بن بسته اما اگه تا تهش میرفتی میدیدی میپیچه به یه کوچه ی دیگه، مامان بهم خونه ای رو نشون داد که نه اینکه من از اون، اما اون از من خاطره داشت! یه خونه ی دو طبقه، درست همون الگوی خونه های دوطبقه ی اون سالها، که ورودیش یه در آهنی و سبز کدر بزرگ برای رد شدن ماشین بود و میخورد به یه راه برای ورود ماشین با یه طاقی روی راه که ازش چیزی شبیه امین الدوله بالا رفته و یه حیاط کوچیک سمت چپش که اگه چند تا پله رو بالا بری روی تراس طبقه ی اول هستی با پنچره های قدی و فریم آهنی سبزشون. من طبعا هیچ خاطره ای نمیتونستم از این خونه داشته باشم... اما به شدت نسبت بهش احساس خونه داشتم. احساس آشنا بودن با یه همچین خونه ای و زندگی کردن تو همچین جایی. ما اونروز توی خونه نرفتیم اما من میتونستم موزاییک های تراس رو تصور کنم، حتی ابعاد باغچه رو، یا توالت احتمالی گوشه ی حیاط رو، یا گچبری های توی خونه، یا رنگ دیوارها که باید چیزی مثل کرمِ روشن میبود.... عجیب بود برام که دیوارهای این خونه یک زمانی وجود منو، صدای منو، نگاه های منو تجربه کردن. و حالا من عوض شدم. 24 سال گذشته، من عوض شدم. اما این دیوارها هنوز اینجان. من عوض شدم و به نظرم میاد که انگار تجربه های اون دیوار یه روزی مثل خاکستر توی باد رها میشه. انگار بازمانده های اولین نگاه ها و صداهای منه که با باد میرن برای همیشه.
هند که بودم، وقتی بقایای جسدی رو دیدم که فقط خاکستر بود و چندتا استخوون سیاه شده که از شعله ها جون سالم به در برده بودن، و بهم گفتن که این خاکسترها رو به آب رود میدن، اینکه چه زود هیچی از آدم باقی نمیمونه برام عجیب بود. اینکه اگه روی سنگ قبرت ننویسن، اگه اونهایی که یادشونه هم دیگه نباشن، اگه عکسات با یه باد شدید برن تو هوا و دیگه برنگردن، تو نبودی. فکر میکنم برای همین زیاد نمی رفتم سر خاک سروش. برخلاف بقیه، اتفاقا فکر می کردم سنگ قبرو بعدا براش ساختن، سروش اونجا نیست.
امشب با خاله مهین صحبت کردم. خونه ی جدیدشون آمادس. تا چند روز دیگه میرن توش. خونه ی جدید، روی زمین خونه ی قبلی ساخته شد. خونه ای که من از وقتی یادمه خونه ی خاله ی بزرگم بود. که نه فقط خونه ی خاله مهین، بلکه محل جمع شدن های همیشگی خانواده بود. خونه ای که فقط یک طبقه بود: خونه ی خاله مهین. اما وقتی خرابش کردن تا با زمین کناری ادغامش کنن و ازش یه ساختمون چند طبقه با چند واحد تو هر طبقه درست کنن، من ناراحتِ مهمونی های خانوادگی نبودم.
وقتی دیوارهای خونه ی قبلی رو خراب کردن، آخرین جایی که من توش سروش رو دیده بودم از بین رفت. مثل خاکستر که به دست باد سپرده میشه... مثل چیزی که با اون خونه و ذهن من حفظ شده و حالا، اول اون خونه و یه روزی هم من، دیگه نمیتونیم اونو بیاد بیاریم چون آخرین ذراتمون داره با باد میره یه جای دور. و یه روز هم خونه ای که بچگی های منو یادشه خاکستر میشه و با باد میره.
امشب به خاله گفتم از خونه ی جدید برام عکس بگیرید و بفرستید.
۱ نظر:
>:*<
ارسال یک نظر