۱۳۸۸ مهر ۱۵, چهارشنبه

خودمداریِ من و میل به فردگراییِ من



توی کلاس استاد گفت دوتا دوتا پیش کسایی بشینیم که اصلا نمیشناسیمشون و بازی " Prisoner's Dilemma" رو بکنیم. منم که طبق معمول تا بیام بجنبم و ببینم کیو میشناسم و کیو نمیشناسم همه دوتا دوتا شده بودن و من تک! بنابراین من با اون یکی استاد کلاس بازی کردم! بازی اینطوریه که دست هرکس یک سکه هست که تصمیم میگیره هر دور شیر بیاد یا خط. اگر هر دو طرف خط بیارن هر دوتا 1 امتیاز میگیرن و اگه هر دو شیر بیارن هردو 3 امتیاز. اما اگه یکی خط بیاد و اون یکی شیر، کسی که خط آورده 2 میشه و کسی که شیر آورده صفر. بعد از چند دور بازی هم کل امتیازها جمع میشه. و چون قرار بود امتیازهای گروه ها بعدا مقایسه بشه اینکه در نهایت چه امتیازی بگیری هم اهمیت داشت. من حسابی سعی کردم که زرنگ بازی در بیارم و از رقیبم جلو بزنم، بنابراین خط آوردم که اگه رقیب شیر آورد برنده بشم و اگر خط آورد هم چیزی رو از دست نداده باشم. استاد عزیز شیر آورد و من 2 شدم. دور بعد هم همین تکرار شد. بعدش من باز هم سعی کردم زرنگ باشم و حدس بزنم که دیگه الان استاد دست منو خونده و میخواد اونم خط بیاره پس من باز باید همین خط بیارم. و خب درست بود، استاد بعد از دوبار مغلوب شدن این بار خط آورد و مساوی شدیم. دور بعد شیر آوردم چون فکر کردم استاد به روند شیر آوردنش برمیگرده اما اون خط آورد و من امتیاز از دست دادم. دور آخر هم دوباره من شیر آوردم و استاد خط. اینجا بازی تموم شد درحالی که در نهایت ما مساوی کرده بودیم و البته مجموع امتیازهای همه ی دوره های هرکدوممون هم خیلی زیاد نبود. برگشتم و به استاد گفتم خب درنهایت ریسک خط آوردن کمتره... و استاد چیزی نگفت. استاد اصلی کلاس در ادامه توضیح داد که چطور فقط در صورتی امتیاز بالایی میارن بازیکن ها که هردو شیر بیارن ( که خب این طبیعیه چون امتیازش 3 هست اما خب ریسکش هم بیشتره چون حالت دیگرش صفره) و این در صورتی امکان داره که دو طرف به هم اعتماد کنن و طی حرکت های برنده - برنده امتیاز هردوشون 3 تا 3 تا بالا بره با شیر آوردن. خب این چیزی بود که من اصلا بهش فکر نکرده بودم! یعنی در واقع جنبه ی رقابتی بودن بازی بیشتر از بالا رفتن امتیازم برام مهم بود. وقتی برگشتم و استادی رو که باهاش بازی کرده بودم نگاه کردم، یه لبخند زد و سکه ی توی دستشو نشونم داد: من اولش سعی کردم این کارو بکنم اما... و یادم افتاد که چطور دورهای اول احساس کرده بودم که چقدر سادس و من دارم ازش جلو میزنم!!!!
و این درست همون موقعی بود که من داشتم کتاب "در پیرامون خودمداری ایرانیان" نوشته ی حسن قاضی مرادی رو می خوندم و اینکه چطور توی جوامع استبدادزده مثل مال ما افراد خودشون رو متعلق به جامعه نمیدونن و منافع خودشون رو از منافع جامعه جدا میدونن. با این بازی بهم ثابت شد که این خودمداری توی ناخودآگاه من هم مثل خیلی خیلی از ایرانی های دیگه هست و توی خیلی از جنبه های زندگیم تأثیر میذاره. به سالم و ساده بودن سوئدی ها حسودیم شد و حس کردم چه راه درازی دارم تا پاک کردن تمام باورهای غلطی که به جاهایی از ذهنم چسبیده که دسترسی بهشون اصلا راحت نیست! و درست کردن پایه های درستی بجای قبلی ها. چیزهایی از جنس فردگرایی...

۳ نظر:

leilak گفت...

بعضی وقتا که می شینم فکر می کنم می بینم چقدرررر بده این احساسی که داریم... که سعی کنیم جلو بزنیم...
بعد هی سعی می کنم رو خودم کار کنم اما خیلی سخته... تو برخورد با بعضی شرایط خیلی سخته!

Unknown گفت...

امیر حسین کلی خوشحال می شه...!
بهش می گم خوندیش!

leilak گفت...

دوباره اینو خوندم و یه چیزی به ذهنم رسید که به زودی در بلاگم خواهم نوشت! :)