۱۳۸۸ آبان ۱۳, چهارشنبه

اینجا اینجوریه!


توی کلاسم. برنامه کلاس تشکیل میشه از 3 تا 45 دقیقه درس که با دو تا 15 دقیقه ی استراحت از هم جدا میشن. اواخر 45 دقیقه ی دومه. هنوز مونده تا بشه احساس کنم اواخر حرف های استاده و فکرم بین موضوع های دیگه اینور اونور بپره. اما داره میپره. فکرم بین لباس مشکی استاد و برنامه ی فردام و سفر کریسمس و حضور بغل دستیم داره میگرده. از پنجره بیرونو نگاه میکنم. هوا گرگ و میشه. از اون وقتها که اگه تو کلاسهای همکف ابن سینا نشسته بودی، اواخر کلاس بود و داشتی فکر میکردی تا با ساره پیاده، در حالی که از هر دری صحبت میکنید، برسید به میدون آزادی تا تاکسی های ونک رو سوار بشید دیگه هوا کاملا تاریک شده. از اون وقتها که دانشگاه خلوته و تک و توک جلوی تعاونی نشستن به چای خوردن و اگه از اون طرفها رد بشی، بخاطر هوای دم غروب، باید چشاتو تنگ کنی و گردنتو بکشی تا بلکه بفهمی میشناسیشون یا نه. از اون وقتها که اگه تو همکف دانشکده نشسته باشین با بقیه ی بچه های گروهِ پروژه تا آخرین کارا رو بکنید برای تحویل فردا، استادا یکی یکی از جلوتون رد میشن تا برن خونه هاشون و با رفتن هر کدومشون بیشتر احساس میکنی روز دیگه تموم شده. از اون غروب ها که اگه تو خلوتی دانشگاه قدم بزنی دلت میخواد بلند بلند حرف بزنی و آروم آروم راه بری و از پایان روز لذت ببری. هوا یه همچین گرگ و میشی بود.
نگاهم رو می چرخونم روی ساعت کلاس، روی دیوار، بالای در. ساعت 3 بعدازظهره.

۱ نظر:

leilak گفت...

رفیق من با این جور نوشته هات حال می کنم بله!