همیشه همینطوره... وقتی چیز خاصی تو مغزم هست، یه طوری میچسبم بهش، یا اون میچسبه به من، که نمیتونم هیچ چیز دیگه ای بنویسم. دو تا ایده تو کللم هست که نوشتنشون زمان میخواد و حوصله. نمیدونم کدوم رو ندارم، اما نه اونها رو مینویسم نه هیچ چیز دیگه ای رو! و لیلا مدام اصرار میکنه بهم برای نوشتن... دیگه لیلا رو دلم نمیخواد ناامید کنم از تشویق کردن!
این روزها سرم شلوغه، با چندتا کار موازی که همگی انرژی می برن. البته این باعث نمیشه انرژیم تموم بشه قبل از پرداختن به تحلیل های مورد علاقم از همه ی چیزهایی که دورو برم میبینم. و باعث نمیشه که بتونم اینهمه فکر کردن به آینده رو متوقف کنم. ولی باعث هم نمیشه که لذت نبرم از کوچیک کوچیک های لذت بخش محیطم. یکیش که بخاطرش شروع کردم به نوشتن این پست، ثمره ی اولین موچود زنده ایه که تو عمرم مسئولیتشو داشتم! به نظر ساده، مسخره و بی اهمیت میاد. اما همیشه اولین بارها عجیبن!
وقتی اومدم، روی طاقچه ی جلوی پنجره دو تا گلدون بود که ساقه های باریکی ازشون بیرون زده بودن. گلدونها سبز بودن و به رنگ پرده و روتختی خیلی میومدن. اما من اولش با خودم گفتم: گیاه؟ من؟ موچود زنده؟ نگهداری از موجود زنده؟ و همین جوری، شروع کردم به آب دادن هر روزه گلدونها با آفتابه ی ! سبز کوچولویی که کنارشون بود. تقریبا یک ماه پیش، یه روز کریستینا با دو تا گلدون، تقریبا شبیه مال من، پیچیده تو کاغذ و نو، اومد خونه. گلدونهای جدید گل داشتن. گلهایی با رنگهای ارغوانی تیره یا قهوه ای... ما حتی در این مورد باهم شوخی کردیم که گلدون های بی برکت تو اتاق من هستن و گلدونهایی که گل دارن توی حال. من اونروز متوجه شدم که باید به گلدونام تقریبا هفته ای یک بار آب بدم نه بیشتر! با اینکه بعد از اون، من که خیالم از بابت دووم گیاها بدون آب دادن های هر روزه من راحت شده بود، خیلی نامرتب و هر وقت که یادم می افتاد، که میشه حدس زد اصلا زیاد نبود!، بهشون آب دادم و شاهد قد کشیدن کج و کولشون بودم. تا اینکه چند روز پیش، صبح که بیدار شدم دیدم یکی از اون قلنبه های سرخابی روی ساقه ی فر خورده ی گیاه باز شده و شده یه گل سرخابی خیلی خوشگل که فکر میکنی هر لحظه ممکنه اون گلبرگ متفاوت و پررنگ تر پایینی بیافته، اما نمی افته! چند روز بعد هم گل دیگه ای شکفت. اتفاق این گلهای سرخابی، این روزها که ساعت 4 هوا تاریک میشه و باد همیشه می وزه و رطوبت هوا، زمانهایی که بارون نباشه، صد در صده، خیلی هیجان انگیز بود!
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر