وقتی بچه بودم یکی از جذابترین بازی های ذهنی ای که با خودم میکردم این بود که یه آدم از اطرافیانم انتخاب کنم و شروع کنم خودمو بذارم جاش. خیلی لذت بخش بود برام اینکه یهو احساس کنم 40 سالمه و شروع کنم به پیشبینی احساسها و شرایط روحی اون شخص. مثل وقتی که کتاب میخونی یا فیلم میبینی و کاملا میری توی اون فضا، این بازی منو کاملا میبرد توی فضای ذهنی اون آدم.
یه زمانی این اواخر متوجه شدم که بازیگری برای من، بجز تمرین هاش که از هر موضوع گذشته و آینده ای آزادم میکرد، یه جور ادامه ی همون بازیه انگار. متوجه شدم که من بیشتر از همه چیز دوست دارم اینو کشف کنم که آدم های مختلف تو شرایط مختلف چطوری فکر و حس و عمل میکنن. همین، تحلیل رفتار رو اینقدر برام جذاب کرد. اونقدر که تو تمام طول دو سال و نیمی که داشتم یادش میگرفتم، هیچ زمانی بیشتر از اون 2 ساعت در هفته، لذت یاد گرفتن یه چیز واقعا به درد بخور رو نداشتم. امروز داشتم به این فکر میکردم که یاد دادن تحلیل رفتار متقابل و کار کردن روش بیشترین کاریه که میتونه باعث بشه اگه برگردم ایران و انجامش بدم، احساس کنم تو زندگیم یه کار درست حسابی دارم میکنم. و داشتم فکر میکردم من اگه تو زندگیم این کار رو نکنم، یه روانشناس نخبه رو با خودم به گور میبرم!!!!
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر