برف باریده. چند قدم مونده برسم به در ورودی ساختمون. برف زمین رو سفید کرده و باد میاد. وقتی باد میاد بجز کلاه صورتی همیشگی؛ کلاه کاپشن رو هم سرم میکنم. کلاه کاپشن کلاه صورتی رو هل میده جلو و بجز جلوی پام تقریبا هیچ جا رو نمیبینم. چند قدم مونده برسم به در ورودی ساختمون که باد ورقهای توی دستم رو از دستم میگیره و پخش میکنه رو برفا. برام عجیبه. چطور این کارو کرد؟ وقتی سعی میکنم ورقا رو از روی برفا جمع کنم به این فکر میکنم که تاحالا هیچ وقت از روی برف ورق جمع نکردم. باد میاد و بعضی از ورقها دورتر میرن. انگار آروم روی برف میخزن. وقتی از روی برف ورشون میدارم گوشه هاشون خیسن. حالا همون طور که روی زانوهام نشستم رو زمین یه دسته کاغذ مچاله شده و خیس تو بغلمه که سفت چسبیدمشون! با خودم فکر میکنم که اتفاق عجیبی بود برای این وقت روز. چند قدم بیشتر نمونده بود که به در ورودی ساختمون برسم و اونوقت، دیگه امروز چیزی مثل باد یا برف نمیتونست باعث هیچ اتفاق عجیبی بشه. یه دسته بزرگ کلاغ با سروصدا از بالای سرم رد میشن. کلاه کاپشنو برمیدارم و یه نگا به آسمون میندازم که کلاغا دارن آبی خیلی شفافشو لک میکنن. از رو زانوهام بلند میشم. لبخند میزنم و به خودم میگم اینو باید بنویسم.
۱ نظر:
اصالتِ اکنون...
ارسال یک نظر