۱۳۸۸ بهمن ۲۰, سه‌شنبه

میشنوی؟ این هیچ احمقانه ی بزرگ را؟



از پشت صندلی بلند میشود. به طرف آشپزخانه میرود. چیزی نمی خواهد. همانطور ایستاده وسط آشپزخانه میماند. برمیگردد به سمت اتاق. در آستانه ی در برمیگردد داخل آشپزخانه و در یخچال را باز میکند. نگاهی می اندازد. در یخچال را میبندد. بعد دوباره با یک حرکت سریع در یخچال را باز میکند و بطری آب را برمیدارد و در یخچال را میبندد. به سمت ظرفشویی و سبد ظرفهای کنارش میرود اما همان وسط آشپزخانه وقتی میبیند لیوانی در سبد نیست متوقف میشود. میچرخد به سمت کابینت. بدون اینکه تکان بخورد نگاهی به کابینت ردیف بالا می اندازد و بعد خیلی تند در بطری آب را باز میکند،‌ سر بطری را به لبش میچسباند و بی وقفه آب مینوشد. آب سرد است. آرام به سمت اتاق برمیگردد. از ذهنش میگذرد که بطری هنوز در یک دستش است و درش در دست دیگر. وقتی روی تخت ولو میشود در بطری را میبندد و جایی پایین تخت ولش میکند و به سقف اتاق خیره میشود. چیزهایی حرکت میکنند. انگار در گوشه ی ذهنش. انگار که همانطور که به وسط سقف خیره شده از کناره های سقف،‌ چیزی مثل آب، آرام آرام بیرون بچکد. جریانهای آب اول کمی روی سقف به سمت وسط حرکت میکنند و بعد شره میکنند روی زمین. اما او دارد وسط سقف را نگاه میکند. حرکت آب را فقط نامفهوم میبیند. یا انگار که از روی صدایش تشخیص میدهد. صدای نشت کردن آب و ریختنش روی زمین. صدایی یکنواخت و ممتد. روی تخت دراز کشیده و به صدای ریختن آب روی کف اتاق گوش میکند. بلند میشود. وسط اتاق می ایستد و به زمین نگاه میکند. به دستهایش نگاه میکند. به سمت دستشویی می رود. آب را باز میکند و دستهایش را زیر آب میگیرد. آب ولرم است. آب سرد را بیشتر باز می کند و باز دستهایش را زیر آب می گیرد. همانطور که به صورتش در آینه ی بالای روشویی نگاه میکند دست چپش را می کشد روی پیشانی. توی آینه یک قطره را که از روی شقیقه اش به سمت پایین می آید دنبال می کند. قطره تا روی گونه می آید و بعد میافتد روی لباسش. احساس می کند صدای افتادن قطره را شنید. و صدای جذب شدنش را توسط پارچه ی لباسش. شیر آب را می بندد و دستهایش را روی شلوارش فشار میدهد. باز هم صدای جذب شدن آب به پارچه ی شلوار آمد. می چرخد. حالا پشتش به آینه است. به اتاق برمیگردد و روی تخت دراز می کشد. چشمهایش را می بندد. یادش می آید دستهایش هنوز روی شلوارش است. انگار دستهایش روی سطح آب باشد. با کف دست سطح آب را نوازش میکند. صدای موج های خیلی کوچکی که با دستش میسازد را می شنود. اتاق خیلی ساکت است که او میتواند صدای به این ضعیفی را بشنود. صدای هر موج اول بلند است و کم کم،‌ با دور شدن موج پایین می آید. دستهایش را آرام از سطح آب بلند می کند. صدا آرام محو می شود. حالا دیگر فقط سکوت است. چشمها بسته. فقط سکوت. تاریکی و سکوت. سکوت. تاریکی... بعد، صدای جذب شدن یک قطره به پارچه بالشش را می شنود. چشمهایش را باز می کند. دارد گریه میکند.

هیچ نظری موجود نیست: