روی لبه ی تخت نشسته. دست دراز میکند و از بین همه ی خرت و پرتهای روی میز کوچک، پاکت سیگار را پیدا میکند. بی حواس سیگاری میگیراند. مثل همیشه، حالا که کار تمام شده و دیگر گرمای بدن مردانه ای که طرف دیگر تخت را گرم میکرد در فضای اتاق نیست، دارد به لحظه لحظه اش فکر میکند. یادش می آید که خیلی زود حدس زد که چطور میتواند مرد را خوشحال کند. بعد از آنهمه بدنهایی که این اتاق کوچک از بویشان پر شده هر بار، حالا دیگر برایش سخت نیست فهمیدنشان. همان چند دقیقه ی اول کافیست و یک نگاه به عمق چشمهایشان، گاهی حتی راه رفتنشان به سمت تخت یا اینکه چطور به او نزدیک میشوند. و این شروع همه چیز است. به سیگار پک عمیقی میزند. یادش می آید که خیلی زود حدس زد چطور میتواند مرد را خوشحال کند و یادش می آید که یک حرکت او کافی بود برای اینکه مرد نفسش را از اعماق ریه خالی کند، برای چند ثانیه کاملا بی حرکت بماند و بعد سیب گلویش بالا بیاید و پایین برود و آب دهانش را فرو بدهد و دهان خشکش نیمه باز بماند. پک دیگری به سیگار میزند و خاکستر را روی یه تکه کاغذ مچاله شده روی میز میریزد. لحظات در مغزش بازسازی میشوند. همیشه این مرورها یکجا در خاطره اش متوقف میشوند. در یک آن. همیشه همین طور است. آنهمه یکی شدن عرق ها و نفسهاشان فقط برای لمس آن یک لحظه ایست که در تمام آن بدن تبدار و منقلب، کوچکترین نشانه را میبیند و پرسش همیشه، وحشت دردناک همیشه بر وجودش آوار میشود. گاهی نشانه یک مکث است حتی، گاهی دستیست که زیر چانه اش را نوازش میکند. به سیگار پکی میزند و نفس عمیق می کشد. این بار نه حرکتی اما نه حرفی.این بار مرد فقط یک آن او را نگاه کرده بود. او لبش را گزیده بود و سوال هربار، سوال همیشه، مثل آوار بر وجودش خراب شده بود: چطور ممکن است دوستم داشته باشد؟
حواسش سر جا می آید. می خواهد پکی به سیگارش بزند. نگاهی می اندازد. آنقدر سیگار را بین انگشتها فشار داده که فیلترش له شده است.
۲ نظر:
نرگس، خیلی دوست داشتم...
عالی ان توصیف های دقیقت...
یه عالمه ذوق کردم...
آفرین...
منتظرم برای باز خوندن نوشته هات...:*
وای قربونت برم من
:) :*
نظر بیشتر و جزیی تر هم داری بگو هااااااا :)
ارسال یک نظر