۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۰, جمعه

های... با تو حرف میزنم دار قالی...

حالا تو مدام اینجا بشین و مثل پنلوپه تمام شب گره ها رو باز کن. دونه دونه... درست همونهایی رو که تو طول روز میبافتی. که دونه دونشونو یادته وقتی که میبافتی. و درست همون موقع هم میدونستی که قراره تمام شب اینجا بشینی و بازشون کنی. و درست همون موقع که داری دونه دونه گره ها رو باز میکنی میدونی که فردا صبح دوباره کارت گره انداختن به این بافته اس. مگه پنلوپه نمیدونست که بیهوده گره ها رو باز میکنه؟ مگه نمیدونست که مشغولیت روزش گره انداختنه؟ تمام شب فکر میکنیم که اگه گره ها رو باز نکنیم روز نمیشه. که اگه این بافته فردا صبح اینجا باشه اودیسه نمیاد. اما من و پنلوپه، خودمون،‌ درست همونهایی هستیم که به بافته هامون گره میندازیم. نمیدونم پنلوپه هم شبها، موقع شکافتن بافته، با خودش حرف میزد؟ با خودش، با گره ها، با مهمونهایی که تمام روز تو خونش میچرخیدن اما نه برای گوش دادن به حرفهاش، با اودیسه اش، با تیر و کمان اودیسه.... با خودش. نمیدونم پنلوپه هم گاهی تو طول روز، اون موقعی که باید بافته رو میبافت، اون موقعی که داشت با خودش رویاهاش رو میبافت، اشتباهی بجای گره زدن گره ها رو باز میکرد؟ من و پنلوپه، هر دو میدونیم راهش گره باز کردنه نه گره زدن، اما فقط شبها، اون وقتی که کسی اینجا نیست، بافته رو میشکافیم. حتی اگه موقع ساختن دونه دونه ی گره ها، انگشتهامون با تمایل غریب باز کردنشون مبارزه کنه. شاید بسه دیگه این همه مبارزه. شاید وقتشه بنویسم حالا تو مدام اینجا بشین و مثل پنلوپه تمام شب گره ها رو باز کن.

هیچ نظری موجود نیست: