فکرها لا به لای ورق ها جا میمانند. یا لا به لای لایه های ذهن. نه صدا میشوند تا به یک ذهن دیگر برسند، نه حتی کلمه می شوند تا در فضا معلق بمانند شاید چشمی ببیندشان. ورقها نمیدانند که دارند فکرها را میپوسانند. و ذهن نمیداند که در بین لایه هایش چه میگذرد. و میخوابی. و با اضطراب و تب از خواب میپری. با تپش قلب و پرش پلک. هرچه دیدی همه خون بود و خشم. همه سلاخی و فریاد. میدانی. همه اش از جایی بین لایه های ذهن و ضربه های قلب می آید. از زیر فشار آن تسمه که محکم دور مغز بسته شده. نجوا میکنی: آروم... آروم... آروم. آرام نیستی. آرام نمیشوی. گرم نمیشوی. شاید گاهی مسئولیت بیش از حد سنگینی است آرامش را خودت برای خودت نجوا کنی. شاید گاهی کار زیادی است خودت آنقدر بیدار بالای سر خودت بنشینی تا خوابت ببرد. تسمه ی دور مغز سفت تر و سفت تر میشود. قلب تند میزند. تسمه امان میبرد و نمیدانی چطور به این راحتی اشکها می آیند. شاید گاهی وظیفه ی زیادی سختیست خودت را آنقدر بغل کنی و تکان دهی تا اشکها تا قطره ی آخر بچکند.
۱ نظر:
پاشو بیا اینجا ببینم
>:
ارسال یک نظر