یه روز خوب تبدیل به یه روز مزخرف میشه با یه خبر.
هرچی با خودم حرف میزنم و برای خودم منطق میارم، اشک و حال مزخرف و بدخلقی امان نمیده.
حس کردن حالشون وقتی قدم های آخر رو برمیداشتن قلبمو مچاله میکنه.
تصور کردن اون دستی که حکم رو امضا کرده، اون چشمی که شاهد اجرای حکم بوده و اون اراده ای که پشت یه همچین حکمی بوده دیوونم میکنه.
عمق بی عدالتی پشت کل ماجرا آنچنان عصبانیم میکنه که هیچ جور آروم نمیشم.
لامصب هیچ جور آروم نمیشم....
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر