مامانم صداش خوبه. عادت داره همینطور که توی خونه کار میکنه با خودش ترانه های قدیمی بخونه. از وقتی یادمه همینطور بوده. معمولن هم ملودی ها یا شعرای اینجور ترانه ها غمگینن. من عادت داشتم تو آشپزخونه بشینم و همونطور که اون از این سر میره اون سر یا حتی گاهی میره تو اتاق و برمیگرده به خوندنش گوش بدم. هر دفعه همونطور که داشت میخوند و پشتش به من بود و مثلن داشت پای ظرفشویی مرغ پاک میکرد، من احساس میکردم که بغل داره. و بعد احساس میکردم که داره گریه میکنه. میترسیدم. از اینکه غصه ای داشته باشه میترسیدم. از اینکه گریه کنه میترسیدم. سعی میکردم تکون نخورم، طوری که متوجه حضور من نشه. که اگه داره گریه میکنه راحت باشه. تمام وجودم گوش میشد که بفهمم واقعن داره گریه میکنه یا نه. به صدای نفساش بین کلمات دقت میکردم. به مقدار مکثهای بین مصرع ها دقت میکردم و درست وقتی مطمئن میشدم که بغض صداش الآن توی اشکهای روی گونشه روشو برمیگردوند و من میدیدم که مامان گریه نمیکنه. من آروم میشدم.
از وقتی اومدم اینجا متوجه شدم که بدون اینکه بهش فکر کنم مواقعی که دارم آشپزی یا کار خونه میکنم زیر لب ترانه میخونم. همیشه بدم میاد فیلمی از خودم ببینم یا صدای ضبط شده ی خودمو بشنوم. خیلی بدم میاد. امروز برای اولین بار صدای خودمو موقع خوندن برای یه مدت گوش کردم. و شک کردم که شاید بغض داشتم!
یه وقتهایی هم پیش اومد که مامان واقعن داشت گریه میکرد. اما از همه بدتر ترسه وقتی که نمیدونی. وقتی که بی حرکت میمونی و چشمات تنگ میشه و براق میشی و در همون حال که داری دقت میکنی نگرانی... وقتی که نگران اتفاق بدی هستی که تو ازش خبر نداری و باعث بغض مامان میشه. وقتی مامان با بغض ترانه میخونه. وقتی مامان پشتش به توئه و با بغض ترانه میخونه.
۱ نظر:
:((((((((
ارسال یک نظر