۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۸, شنبه

دردها و شادیهایم ، دردها و شادیهای تو ، دردهایمان و شادخواری


هر آنکه جانب اهل وفا نگه دارد
خداش در همه حال از بلا نگه دارد


یه شبی که بجای سقف، آسمون بالای سرش بود و ستاره های فراوون شب جنگل، یه شبی که هیجان طبیعت و شب، سکوت، کویر دیوونش کرده بود، ساعتها خیره شد به ستاره ها. کم کم ستاره ها دیگه یه سری نقطه ی جدا نبودن وسط سیاهی. کم کم نقطه ها با رشته هایی به هم وصل میشدن و شکل درست میکردن و شکلها شروع به رقصیدن میکردن. همونطوری که میرقصیدن بعضی رشته ها کمرنگ میشدن و رشته های نورانی دیگه درست میشدن...
تصمیم گرفته بود سبک باشه. می خواست چیزی با خودش نبره. همین روزهای آخر رو بین این درختها و آب بگذرونه و بره... اما اون شب، همونطور که به پس زمینه ی مشکی و لکه های لرزون روش خیره شده بود، به رشته هایی فکر کرد که اونو وصل کردن به خیلی چیزها. از خاک و اون سنگها گرفته تا بقیه ی ستاره ها... میتونست به خاطر بیاره چطور سالها تک تک رشته های بین خودش و اطرافش رو با دقت ساخته. انگار میتونست حس کنه رشته هایی رو که هرکدوم جایی از وجودش رو گره میزد به جایی، چیزی، کسی از اطرافش.
جلوی چشمش یه شهاب نصف آسمون رو رفت و ناپدید شد. فکر کرد اون شهاب هم مثل بقیه ی ستاره ها با رشته هایی یکی از نورهای یه شکلی تو آسمون بوده. کی میدونه چقدر دردش اومده موقع بریدن تک تک رشته ها. فکر کرد اگر میتونه رشته های خودشو آروم و با حوصله از زیر خاک در بیاره و بره، سبکه... اما رها بودن و سبک رفتن نیست پاره کردن اونهمه رشته هایی که به اندازه ی تاریخ خودت قدمت دارن.


برای آریا،
که یه شبی من یه سر رشته ای رو براش نوشتم توی کتاب و اون حالا سر دیگرو عکس کرده و به دستم داده...

هیچ نظری موجود نیست: