ای نسیم سحر آرمگه یار کجاست؟
منزل آن مه عاشق کش عیار کجاست؟
یه زمانی متوجه شدم که آدمها، هرقدر سفت و سخت، هرقدر مملو از قسمتهای مختلف، اما مردنشون به چه سادگیه. انگار تمام اون قسمتهای مختلف پاشنه ی آشیل باشن، یه ضربه کافیه. امروز فکر میکردم چقدر آدمها قابل بخششن بخاطر اینقدر آسیب پذیری، اینقدر کامل نبودنی که قرار هم نیست هرگز کامل بشه، قراره تنها به همین سادگی زندگی کرد و به همین سادگی هم مرد.
زن، توی تاریک روشن غروب آفتاب که به پذیرایی خونه آرامش حرف زدن میداد، جلوی من نشست، از زخم ۲۵ سال پیش گفت و گریه کرد. ۲۵ سال. ۲۵ سال برای او معنی فرار رو میداد و آوارگی. معنی ازدواج، درس، کار، دو تا بچه. پذیرایی خونه براش معنی زندگی ای رو میداد که ۲۵ سال عمرش رو گرفت تا بسازدش. و باز، انسان، این انسان نرم، جلوی من نشست، از زخم ۲۵ سال پیش، از پس سالهایی که به اندازه ی عمر من بود و به اندازه ی خیلی از دردها و شادیهای خودش گفت و گریه کرد. و من از خودم پرسیدم چطور زخمی میتونه ۲۵ سال تازه بمونه؟ چطور موجودی میتونه زخمی برداره که بعد از گذشتن نصف عمرش هنوز درمان نشده؟ انسان.
پس میترسم از این موجودی که منم.
من به خودم میلرزم وقتی زن نفس بلندی میکشه، نگاهش رو به سقف میدوزه، سرش رو تکون میده و بین اشکهای بیصداش میگه: هیچ روزی تو زندگیم نیست که بهش فکر نکنم...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر