۱۳۸۹ شهریور ۲, سه‌شنبه

همیشه این تویی که میروی، همیشه این منم که میمانم*

همیشه موقع خداحافظی لال میشم... بجای آرزوی موفقیت کردن و امید دیدار، بجای تعریف از خاطرات خوب با همدیگه و آرزوی روزهای خوش آینده، بجای توصیه و سفارش، و بجای هر حرف دیگه همینطور زل میزنم به چشمها. انگار کسی ازم پرسیده باشه از چیزی شبیه مرگ، و من در جواب چیزی ندارم بگم جز فکر کردن به تمام زندگی قبل از اون. یه هیچ عجیبی احساس میکنم توی اون لحظه. هرچی قرار بوده باشه مال قبل از اون لحظه ست و حرف زدن موقع خداحافظی، با کسی که دوستش داری، انگار پوچترین کار دنیاست.
خداحافظی درست لحظه ایه که همه چیز مرجوع میشه به گذشته. و در مورد گذشته چی میشه گفت به کسی که به تو نزدیکه وقتی داری میری؟ خداحافظی یعنی
تمام.

و من امیدوارم که اونهایی که تو چشماشون زل میزنم و هیچ نمیگم، لااقل از چشمهام بخونن که اگه حرفی ندارم، بخاطر خلا بزرگیه که توی خودم حس میکنم از فکر نبودنشون ...




*از شعر سید علی صالحی

۱ نظر:

علی گفت...

نوشته‌ت را دوست داشتم...
با اجازه‌ت مطلبت رو توی وبلاگم گذاشتم، امیدوارم ناراحتت نکنه ;)