۱۳۸۹ شهریور ۳, چهارشنبه

get busy living or you get busy dying

از لابلای کارتونهایی که روی زمین تلنبار شده میگذرد تا به میز ناهارخوری برسد. روی میز پر است از ظرف هایی که برای بسته بندی آماده شده اند। از بین لیوان ها و گیلاسهای روی میز یک گیلاس ساده ی پایه بلند برمی دارد و از توی پاکت شیری که دستش است آرام گیلاس را پر از شیر میکند و به ریختن مایع سفید داخل گیلاس خیره میشود. پاکت شیر را میگذارد روی میز. از بیرون صدای بلند چیزی شبیه چکش و دریل می آید. انگار از جایی درست زیر پنجره. و صدای فریاد چند مرد که باید با وجود سروصدای زیاد ابزارها، منظورشان را به هم بفهمانند. صندلی های دور میز ناهارخوری هرکدام جایی از اتاق پخشند. روی یکی یک بغل کتاب هست و روی یکی پرده های سفید روی هم افتادند. چشم میگرداند و از کنار یک آباژور بلند که رویش کیسه ای کشیده شده به طرف یکی از صندلی های طرف دیگر اتاق میرود. صدای بوق ممتد و بلندی از بیرون می آید. باید از ماشین بزرگی مثل کامیون باشد. از توی کیف زنانه ی مشکی روی صندلی پاکت سیگار را پیدا میکند و آرام یک سیگار روشن میکند. گیلاس شیر را دستش میگیرد و میرود پشت پنجره ی بزرگی که پرده ندارد.
صدای فریاد مردها هنوز بلند است.

هیچ نظری موجود نیست: