وقتی دبستان میرفتم، معلم که صدام میکرد پای تابلو و من میرفتم اون جلو روبروی چهل تا بچه ی دیگه که درس جواب بدم، مثل آونگ از این پا به اون پا میشدم. حرکت اجتناب ناپذیری که فقط عادت پای تخته و موقع درس جواب دادن نبود.
دکتر به مامان گفت تو دوران جنینی خیلی به تپش قلب مادر عادت کرده...
بزرگتر که شدم متوجه شدم شبها بدنم رو انگار که توی گهواره باشم مدام تکون میدم تا خوابم ببره.
قبل از اینکه از ایران بیام، زنی که بیشتر از هر زن دیگه ای قبولش دارم، زنی که آرامش و صبرش در برابر مشکلات زیاد زندگیش رو ستایش میکنم، برام گفت که همیشه چند دقیقه بعد از اینکه سرش رو روی بالش میذاره خوابش میبره و گفت که براش حکم زنگ خطر رو داره اگه این راحت به خواب رفتنش مخطل بشه. بعد از اتفاقات تابستان پارسال خوابش بهم ریخته بود...
بهم گفت که چای بابونه یا شراب قبل از خواب به راحت خوابیدن کمک میکنه.
دو تا چیز در مورد خواب برای من زنگ خطر و نشونه ی اینه که چیزی توی ذهنم درست کار نمیکنه:
خوابهای بد میبینم. یا راحت نمیخوابم.
سه شب پیش که بیشتر از دو ساعت نتونستم بخوابم فکر کردم شاید به قدر کافی بدنم خسته نیست. به ذهنم ربطش ندادم.
شب بعدش، بعد از دو ساعت شنا و کلی شام، باز بیشتر از سه ساعت خوابم نبرد. از ساده انگاری خودم از ربط قضیه به خستگی فیزیکی خندم گرفت. تمام شب زجر کشیدم و تمام روز بعدش نیمه هشیار ساعتها رو میشمردم که بگذرن.
دیشب وقتی بعد از نیم بطری شراب و شام زیاد و خستگی دو شب بیخوابی، ساعت چهار و نیم صبح با تپش قلب زیاد از یه خواب خیلی وحشتناک پریدم... به معنای واقعی مستاصل بودم.
دیشب ساعتها واسه ی خودم گهواره شدم تا بالاخره خوابم برد.
به جمله هایی فکر میکنم که توی ایمیلهام به دوستام مینویسم. به کلمات فکر میکنم: آرومم. حالم خوبه. تعادل دارم. خیلی راحت تر شده.
به این فکر میکنم که من دروغ نگفتم، اما...
از ساده انگاریم تعجب میکنم.
اینها راسته:
من آرومم. حالم خوبه. تعادل دارم. خیلی راحت تر شده.
اما
دکتر به مامان گفت تو دوران جنینی خیلی به تپش قلب مادر عادت کرده...
بزرگتر که شدم متوجه شدم شبها بدنم رو انگار که توی گهواره باشم مدام تکون میدم تا خوابم ببره.
قبل از اینکه از ایران بیام، زنی که بیشتر از هر زن دیگه ای قبولش دارم، زنی که آرامش و صبرش در برابر مشکلات زیاد زندگیش رو ستایش میکنم، برام گفت که همیشه چند دقیقه بعد از اینکه سرش رو روی بالش میذاره خوابش میبره و گفت که براش حکم زنگ خطر رو داره اگه این راحت به خواب رفتنش مخطل بشه. بعد از اتفاقات تابستان پارسال خوابش بهم ریخته بود...
بهم گفت که چای بابونه یا شراب قبل از خواب به راحت خوابیدن کمک میکنه.
دو تا چیز در مورد خواب برای من زنگ خطر و نشونه ی اینه که چیزی توی ذهنم درست کار نمیکنه:
خوابهای بد میبینم. یا راحت نمیخوابم.
سه شب پیش که بیشتر از دو ساعت نتونستم بخوابم فکر کردم شاید به قدر کافی بدنم خسته نیست. به ذهنم ربطش ندادم.
شب بعدش، بعد از دو ساعت شنا و کلی شام، باز بیشتر از سه ساعت خوابم نبرد. از ساده انگاری خودم از ربط قضیه به خستگی فیزیکی خندم گرفت. تمام شب زجر کشیدم و تمام روز بعدش نیمه هشیار ساعتها رو میشمردم که بگذرن.
دیشب وقتی بعد از نیم بطری شراب و شام زیاد و خستگی دو شب بیخوابی، ساعت چهار و نیم صبح با تپش قلب زیاد از یه خواب خیلی وحشتناک پریدم... به معنای واقعی مستاصل بودم.
دیشب ساعتها واسه ی خودم گهواره شدم تا بالاخره خوابم برد.
به جمله هایی فکر میکنم که توی ایمیلهام به دوستام مینویسم. به کلمات فکر میکنم: آرومم. حالم خوبه. تعادل دارم. خیلی راحت تر شده.
به این فکر میکنم که من دروغ نگفتم، اما...
از ساده انگاریم تعجب میکنم.
اینها راسته:
من آرومم. حالم خوبه. تعادل دارم. خیلی راحت تر شده.
اما
۱ نظر:
هیچوقت سعی نکن بخوابی بذار خوابت ببره. سعی تو فقط بدترش میکنه!
ارسال یک نظر