۱۳۸۷ اسفند ۱۴, چهارشنبه

یک روز مانده به مرگ



The thing I most want to do before I die, is travel the world, stopping at every music festival along the way


این جمله را در وبلاگی خواندم. این روزها خواندن چندتا وبلاگ مورد علاقه ام یکی از برنامه های روزانه ام شده. بگذریم...
سوال: اگر بدانی یک وقت معین و نزدیکی خواهی مرد، تا اون موقع چکار می کنی؟
همیشه وقتی به این سوال فکر می کردم جوابم این بود که میرفتم به سفر و تا اونجا که میشد دنیا را میگشتم. حتی کشورهایی را که دوست دارم ببینم به ترتیب اولویت در ذهنم داشتم! اول مصر، بعد آمریکای مرکزی: پرو، بعد کنیا، بعد یونان و ایتالیا... اصلاً عملی بودن یا نبودن این تصور مهم نبود، اینکه به عنوان یک ایرانی نمیتونم وارد مصر بشم مهم نبود، انگار اتفاق مرگ من اونقدر بزرگ است که هر محدودیت دنیوی ای در برابرش رنگ میبازد!!
دیشب خواب دیدم. از اون دست خوابها که در طولش زندگی می کنی و به اندازه ی زندگی کردن برات جدیست. و از اون دست خوابها که باید به آب روون بگی نه هیچ کس دیگه!
خواب دیدم بخاطر اهانت به یک مذهب، محکوم به اعدام شدم. فردا، حکم اعدام با چوبه ی دار اجرا میشد. برای من و کس دیگری که میشناسمش. من و او و خانواده هامان و دوستانمان، همه در جایی شبیه خانه بودیم. من ناراحت بودم. برای اولین بار تهدید مرگ را خیلی جدی درک می کردم. نمی دانم احساس ترس از مرگ همان است که دوست نداری زندگی ات تمام شود یا نه، اما احساسی که من داشتم غم این بود که زندگی ام به زودی تمام می شود در حالی که من دوست داشتم خیلی بیشتر از اینها زندگی کنم. مسئله بیشتر عمر کردن نبود، مسئله بیشتر زندگی کردن بود. در خواب، هر دقیقه ای کش می آمد و من تمام لحظات را درک می کردم، چون قرار بود دیگر لحظه ای وجود نداشته باشد! هر لحظه ای که می گذشت افسوس بود. وقتی با تمام وجود گذر لحظه ای از زمانی را که بسیار محدود است درک کنی، به ناچار غم عمیقی حس می کنی. بعد ناگهان به یاد آن سوال افتادم. اینکه قبل از مرگ چه می کنم؟ وقتی قرار است بمیری دیگر برایت مهم نیست تصور دیگران در موردت چه باشد، بنابراین هیچ کاری برای خشنودی خاطر آنها نمی کنی. ساعت 4 صبح بود و قرار بود ساعت 6 عصر همان روز من را اعدام کنند. من شروع کردم به جمع کردن وسایلم. تنها فکرم این بود که باید همان را که می گفتم در مورد قبل از مردنم عملی کنم. وقتی قرار است بمیری دیگر نمی خواهی چیزی را اثبات کنی. من بین ماندن و انتظار کشیدن تا ساعت 6 و رفتن و دیدن، انتخاب می کردم. و علت انتخابم اثبات هیچ چیز نبود. شاید برای همین انتخاب کردن سخت تر از معمول بود. حالا که این را می گویم یاد آن حکایت افتادم که ذکریای رازی یا نمیدانم کدام یک از این دانشمندان گذشته، موقع مرگ سوالی پرسیده بود و گفته بود که بهتر است این را بدانم و بمیرم یا... . من همیشه فکر می کردم یا این آدم آنقدر عاشق دانستن آن مطلب بوده که آخرین کاری که دوست داشته انجام بده "دانستن" بوده و نه مثلاً خوردن یا نوشیدن یا دیدن، و یا اینکه آنقدر باید و نبایدهای ذهنیش قوی بوده اند که تا دم مرگ هم گریبانش را ول نکرده اند. والا وقتی قرار است بمیری هیچ آینده ای وجود ندارد که برای آن بخواهی کاری را بکنی، یعنی اینکه اگر دانسته یا ندانسته می مرد هیچ فرقی برایش نمی کرد. وقتی قرار است بمیری صرفاً همان لحظه ی حال وجود دارد و ترس. و حضور هر دو خیلی قوی است. حال مسئله این است که انتخابت براساس کدام یک از اینها باشد. برمی گردم به انتخاب خودم در خواب: در خواب آدم های اطراف را می دیدم که بهم می گفتند بد وقت است... چکار می خواهی بکنی؟... من می گفتم من وقت ندارم... باید بروم. و وسایلم را جمع می کردم. فکر دیگری هم که در آن موقعیت داشتم این بود که با خودم برنامه می ریختم که هرکجا رفتم 2 ساعت قبل از مرگ برمیگردم تا برای مامان و بابا توضیح بدهم که از مرگ من خیلی غصه نخورند!!
تجربه ی خیلی عجیبی بود. انگار واقعاً ساعتهای پیش از مرگم را زندگی کردم. صبح که بیدار شدم از اینکه زمانم برای زندگی کردن بیشتر شذه واقعاً خوشحال بودم!

این مطلب را دیروز نوشتم اما منتشر نکردم... دیشب خواب عجیب دیگری دیدم که حضور مرگ و ترس را در آن هم با تمام وجود لمس کردم. خواب هایم همیشه آخرین هشدارها از وضعیت درونم هستند. در برابرشان دیگر هیچ دفاعی ندارم! فکر می کنم زودتر باید به آب روانشان بدهم تا اینقدر تجربه های شبانه ام را تلخ نکنند. این جا هم آبِ روانِ من...

۲ نظر:

leilak گفت...

می دونم فحش می دی ولی ابوریحان بیرونی بود!
.
شاید بعضی وقت ها باید احساس کنیم وقت زیادی داریم که باید از آن استفاده کنیم!

leilak گفت...

من الان تو هم چین دوره ای هستم!