۱۳۸۸ آذر ۱۱, چهارشنبه

سرد، نیمه ابری، همراه با غبار محلی



امروز هوا خیلی سرد بود. اما بعد از مدتها آسمون صاف صاف بود و نور خورشید رو یه جاهایی از خیابون یا سقف خونه ها پهن شده بود. وقتی نور خورشید هست انگار انگیزه ام واسه زندگی کردن بیشتره، انگار وجودش یه بهانه ی کافیه واسه اینکه نفس بکشی.... دم غروب ماه، تقریبا کامل، نزدیک افق بود. بدون حتی یه تیکه ابر که جلوشو بگیره و باعث بشه فقط یه محوطه ی سفید وسط آسمون دیده بشه. یاد آرش افتادم و اون وقتا که بهم اینجور چیزا رو اس ام اس میکردیم... دلم میخواست امروز بهش بگم که ماه تقریبا کامله و بعد از مدتها من میتونم ببینمش! وقتی آسمون صافه انگار راحت تر میشه نفس رو بیرون داد. انگار نفست خودش راهشو باز میکنه به بیرون و این باعث میشه تو هم فوران کنی. وقتی بارونیه هوا بیشتر دوس داری نفست رو بدی تو... دوس داری بوی هوا رو بدی توی خودت بعدش هم نذاری چیزی بیاد بیرون... و اینطوری میری تو خودت. دلت میخواد زمان رو ببری درون خودت نه اینکه تو هم مال زمان بشی. دلت میخواد گامهای کوچیک و آهسته برداری نه اینکه سرتو بالا بگیری و سرخوش با گامهای بلند ،انگار با چند سانت فاصله از سطح زمین، راه بری و بتونی از همین لذت ببری. واقعا نمیدونم من آب و هوا اینقدر روی حس و حالم تأثیر میذاره یا همه همینطورن. قبلا اونقدر که الان به این موضوع فکر میکنم توجه نکرده بودم. اما الان مدام وضعیت هوا رو با روحیم مقایسه میکنم ببینم نظریه هام در مورد ارتباطشون درسته یا نه!!! حتی به همین یه دلیل میشه در مورد زندگی کردن تو جایی تصمیم گرفت! میدونی چی میگم که...!

۱ نظر:

niyoosha گفت...

are daghighan.
moassere, besyar ziad!