۱۳۸۸ آذر ۲۱, شنبه

فهم نه، درک



در زندگی وقتهایی هست که با دیدن یا گوش کردن به یه اثر هنری احساس میکنی این اثر تجسم یکی از تجربه های احساسی تو در گذشتس. اما در زندگی وقتهایی هم هست که وقتی یه اتفاقی برات می افته، تازه احساس میکنی جنبه ی جدیدی از یه اثر هنری رو درک کردی. نه اینکه بفهمی، بلکه درک کنی. امشب، در مورد این جمله برای من این اتفاق افتاد:

در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره ، روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد.

من امشب اون زخمهای روحم رو، درست مثل وقتی که دست بکشی روی یک زخم باز که هنوز از خون تازه سرخه، احساس کردم و متوجه شدم که زمان میگذره، خون این زخمهای زندگی خشک میشن و سفت میشن و روی زخم بسته میشن، زخم کهنه میشه. اما واقعا مثل خوره روح رو می تراشه و جاش هرگز ترمیم نمیشه. و اگه دوباره ناخن بندازی زیر خون تیره ی دلمه بسته ی روی زخم و بکنیش، میبینی که اون زیر، چیزی مثل اسید روح رو خورده و در عوض چیزی مثل حفره به جا مونده که دیگه هیچ دوایی فایده نداره براش.

این جور مواقع، روحم رو شبیه چیزی میبینم که پیشم بوده از اول زندگی ولی جدا از خود من. و من با خودم بردمش هرجا رفتم و گذاشتم براش اتفاقهای مختلف بیافته. این زخمها هم طی همین تجربیات من ایجاد شدن. این جور وقتها احساس میکنم یکی از معدود چیزهایی که هیچ برگشتی براش وجود نداره زخم خوردن اینجوری روحه. دیگه اونها همیشه اونجا هستن و هربار که کسی یا موقعیتی ناخن بندازه زیر خون خشک شده، تو با تمام وجود درد داغ تازه شده رو احساس میکنی.

امشب رفتم کنسرت ابی. خیلی لذت بردم. خیلی زیاد. اما درضمن، صدای گرم و گیراش دوتا زخم روحم رو به شدت خون انداخت!

هیچ نظری موجود نیست: